<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خنده های صورتی</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com</link>
<description>لبخند های کشمشی یک شاهزاده لی لی پوتی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 23:15:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قبری که بهش می‌خندی از آن ما!</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2261.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&quot;لیلا احمدی&quot; را از ایمیلی می شناسم که پر بود از کلمات محبت آمیز و جملاتی که من را یاد روزهای نوجوانی ام می انداخت. حالا لیلای عزیز در وبلاگی که هیچ از آن خبر نداشتم، با کلمات خودش، حرف ها و نگاه خودش برایم نوشته. معجزه های زندگی چیستند؟ مگر نه این که یک نفر در گوشه ای از دنیا، بی آنکه خودت داشته باشی، دوستت داشته باشد و برایت بنویسد. من سپاسگزار تمام این محبت ها هستم و این کلمه ها. این کلمه ها را برای خودستایی نمی گذارم توی وبلاگم، برای تمام عشق و انرژی ست که از تک تک آنها می گیرم، می خواهم بگویم همه ی این کلمه ها، همه ی این ایمیل ها، همهاین حرف ها برای من ارزش دارند و توی قلبم خانه دارند.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;همیشه آدم انتظار اتفاق های خوبی را می کشد،که نمی شود 
هیچ وقتِ هیج وقت.حتی بعضی اوقات آدم انتظار هر اتفاقی را می کشد ولی نمی 
شود.گاهی وقت ها آدم ها به هر کوفتی راضی می شوند تا زندگی شان را از تکرار
 خلاص کنند ولی نمی شود که نمی شود.حتی این موقع ها درد و آوار و سیل مصیبت
 بار هم خودشان را از آدم دریغ می کنند،اصلن قحطی اتفاق می آید که آدم مرضش
 می گیرد خودش را از پنجره پرت کند یا بیندازد جلوی ماشین که حداقل اسباب 
اتفاق شود.زندگی من نه!بعضی وقت ها آنقدر دربه در تکرار می شود که اتفاق عق
 می زند،اتفاق بالا می آورد،اتفاق پس می دهد.بعد اگر آن روز آدم معتقدی 
باشم و دلم برای هوای معطر حوزه ی علوم اسلامی تنگ باشد،آرام و طمانینه می 
گویم:حمکت است و چه شیرین حمکتی.ولی اگر مثل همیشه ی خدایم همین قدر لعنت 
شده و کور باشم.ممتد و کشدار می گویم:اَه،اووه.ایَ یَه...که یعنی احتمالات 
صفر درصد گند زده اید به زندگی ما آنقدر که درمورد ما صد درصدید! بعد همین 
طور مغموم و قوز کرده و نفله با کوله ی حال بهم زنم که همه را یاد هجرت و 
ترک و فراموشی میندازد،سر کج می کنم سمتِ خیابان و یکهو طی یک عملِ اگزجره 
رفیقم هل می خورد در مرکز کلیه ام و ناخن های لاک مالیده اش را توی چشم 
هایم فرو می کند و می گوید:حاضری!و من می گویم که بابا بسه که آنقدری که من
 این شوهر بعد از این ات را دیده ام دارم بالا می آورم که راهت را سوا کن 
که من آدمِ تنهای شهرم من تنها من بی کس مـنـ...که به حرف نرسیده می 
گوید:افسرده ی بدبخت و ناخن های لاک مالیده اش را لای انگشت هایم چنگ می 
کند و می گوید:خوودافیظ...خیابان را متر می کنم و با ریتم بوق بوق تاکسی ها
 قدم می پرانم که &quot;ف&quot; در مرکز چشم هایم سبز می شود و همان لبخندهای لعنت 
شده اش را تحویلم می دهد و قد و قوزم را برانداز می کند و می گوید:خبرهایش 
رسیده!نمی گویم توی آن موسسه ی خاله زنکیِ سبزی پاک کنی،خبر فینِ آدم لای 
دستمال هم به سرعت نور پخش می شود و تنها وجه تان با آسمان همان سرعت است و
 بس.که پراند:درخدمت باشیم و اگر زبانم از شدت خشکی ته حلقم نچسبیده بود یک
 &quot;جمع کن بابا&quot;یِ غلیظ و شدید تحویلش می دادم که یعنی قبلن خوب از خجالتم 
درآمدی،حالا وقتش رسیده من به خدمتت برسم که کوه به کوه نمی رسد ولی خاک 
توی سر هر چه اتفاق که مرا به تو می رساند در روز نحسی شبیه حالا که حاضر 
بودم مسیرِ جاده و این خیابان های قرضی را با مشاهده ی عزارئیل به سر 
برسانم و چشمم در مرکز چشم هایت سبز نشود که شد...بعد راهم را جدا می کنم 
که در نصف النهار خیابان و باتوجه به بی فکری همیشه اش آمار سربازی رفتن 
پسرهای ته خیابان و گروه این و آن را از من نپرسد و خیلی تمیز و حساب شده 
از ابتدای یک لیست هی اسم یک نفر را به اسمم نچسباند که به قول خودش یک 
دستی بزند و حالیش بشود با کدامشان رفیقم و من یک &quot;تف توی روت&quot;ِ شیک را 
شلیک کنم و بگویم:این ها آدم نبودند و آنی که حالا خبرش در همین روزها در 
خبرگذاری تان می پیچد آدم است و کتاب دوست دارد و شعر حالیش هست و...اصلن 
به تو چه!می رسم سرِ خیابانمان و اتفاقن زن چادر به سر پشت سرم مادرم هست و
 هی اسمم را زمزمه می کند و باز اتفاق.با مغز گیج رفته و حس تهوع می پرم 
پشت تلفن و یک &quot;الو&quot;یِ قشنگ می گویم و بی که شروع کنم همانی که توقع نداشتم
 شروع می کند به خاطره و در پی اش ادای عبارات:&quot;خیلی 
اتفاقی&quot;-&quot;اتفاقن&quot;-&quot;اتفاق را کف کن&quot; و در واقع کائنات دست به دست هم داده 
اند که خیلی اتفاقی راهی تیمارستانم کنند و اتفاقن جای بدی نیست و دور از 
ذهن نیست حالا اتفاق را کف کن: من خُل شده ام!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;+من از اسم فاخته بیزارم،یادِ پرنده های پدرسوخته یِ نازدارِ منطق الطیر می افتم،صدایم نکن،به مقدساتت!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن:من &lt;a href=&quot;http://havijebanafsh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این دختر&lt;/a&gt; را وقتی که ۱۴ ساله بودم لای تمام صفحه های دوچرخه بوسیده ام،هزار بار.او و تمام شعرهایش را،او و تمام نقاشی هایش را.من &lt;a href=&quot;http://havijebanafsh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این دختر&lt;/a&gt; و حسِ لطیفش به زندگی را گریسته ام.من این&lt;a href=&quot;http://havijebanafsh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; دختر&lt;/a&gt; را حسرت برده ام لای تمام نگاه های معطلم به زندگی.من &lt;a href=&quot;http://havijebanafsh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این دختر&lt;/a&gt; را دوست داشتم و بوسیدمش و دوستش دارم و می بوسمش.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن: وبلاگ لیلای عزیز: hibou.blogfa.com&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 23:15:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فینگلوس</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2260.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب ها، وقتی نور ماه روی شیروانی های فلزی انبارهای قدیمی می درخشید، فینگلوس گریه می کرد. تفنگ را لای زانوهاش می گذاشت، چانه اش را به لوله ی آن تکیه می داد اشک هاش از نوک دماغش می چکید. معلوم نبود چرا سربازها اسمش را فینگلوس گذاشته اند. شاید برای هیکل گرد و ریزه و کوتاهش، یا داروهای عجیبی که همیشه می خورد و توی شیشه های کوچک رنگارنگ بودند، یا برای این که هیچ وقت حرف نمی زد. من صدای گریه اش را توی حمام های حلبی گوشه ی حیاط پاسگاه شنیده بود، گاهی هم پشت بشکه های بزرگ و سیاه گازوییل یا توی جیبپ های اوراق ته حیاط که بوته هایی با گل های ریز زرد، میان شان روییده بودند. بعضی ها می گفتند فینگلوس هنوز عاشق دختری است که ولش کرده و رفته زن برادرش شده است. بعضی دیگر می گفتند خانواده اش را در تصادف ماشینی که ترمزش بریده بوده از دست داده، و به روایتی دیگر خانه شان یک سال پیش آتش گرفته و همه کس و کارش در آن سوخته اند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* ابر صورتی، علیرضا محمودی ایرانمهر&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 20:26:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Can you hear me? I&apos;m calling you deep in my heart</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2259.aspx</link>
<description>&lt;img width=&quot;547&quot; height=&quot;547&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/90029202048737975431.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;illustrated by : Alina Vergnano&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 15:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2258.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدر و مادرم خیلی هم دل خوشی از یکدیگر نداشتند. وقتی با هم بحث می کردند، همه ی حرف هایشان دوپهلو بود، به هم متلک می گفتند و مرتب از هم ایراد می گرفتند. در قیهه مواقع هم عنق و بی حوصله بودند. همیشه دلم می خواست خانواده ی من هم مثل آن هایی بودند که توی آگهی های تلویزیونی نشان می دادند. همه، دور میز صبحانه می گفتند و می خندیدند. اما من هیچ تصوری از چنین خانواده ای نداشتم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 15:00:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2257.aspx</link>
<description>&lt;img width=&quot;550&quot; height=&quot;731&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/46696241746649442633.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;illustrated by : Alina Vergnano&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 14:58:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو را به خدا شاد باش!</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2256.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسان تر است. ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش! و برای آن که شاد شوی، هر کاری از دستت بر می آید، بکن!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*35کیلو امیدواری، آنا گاوالدا&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 14:56:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده هایی در دوردست</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2255.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در بندر آبی چشم هایت&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پنجره ای گشوده به دریا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و پرنده هایی در دوردست&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به جست و جوی سرزمین های به دنیا نیامده&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;*نزار قبانی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img4up.com/up2/55771691880218904896.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;illustrated by : Shira Sela&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 14:54:46 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلند بالایی</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2254.aspx</link>
<description>آپارتمان ها
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند طبقه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبرها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چندين طبقه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستم به خدا نمي رسد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*افروز ارزه گر&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 12:12:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابخانه کوچک من</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2253.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img4up.com/up2/85065497455260838430.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;اَبرِ صورتی ( مجموعه داستان)&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;علیرضا محمودی ایرانمهر&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;نشر چشمه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;2300تومان&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 11:50:07 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در کارگاه پدربزرگ</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2252.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در کارگاه پدر بزرگ، از همه جای دنیا شادترم. جای خیلی بزرگی نیست: انبار کوچکی است در حیاط خلوت که از چند تخته چوب و ورقه ی آهن ساخته شده. در زمستان خیلی سرد است و در تابستان خیلی گرم. اما من هر قدر که بتوانم به کارگاه می روم. به کارگاه می روم تا چیزی بسازم یا وسیله ای قرض کنم تا پدر بزرگ را موقع کار کردن تماشا کنم. ( الان او دارد بوفه ای برای یک رستوارن می سازد) می روم تا به نصیحت هایش گوش کنم. و یا اصلا بدون هیچ دلیلی به آنجا می روم. فقط برای این که دلم می خواهد آنجا باشم. یادتان هست برای تان درباره بوی مدرسه گفته بود؟ همان بویی که حالم را به هم می زند؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خب. در کارگاه پدر بزرگ همه چیز بر عکس است. وقتی توی آن آلونک شلوغ پلوغ هستم، یک تفس عمیق می کشم و همه ی وجودم پر از خوشبختی می شود. خوشبختی همان بوی روغن است، همان بوی گریس، بخاری برقی،هویه، بتونه، تنباکو و از این جور چیزها.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی معرکه است. به خودم قول داده ام یک روز حتما عصاره اش را به دست بیاورم و با آن عطر جدیدی درست کنم و اسمش را &quot;ادکلن کارگاه&quot; بگذارم. آن وقت هر وقت زندگی می خواهد شکستم دهد، در شیشه اش را باز می کنم و یک نفس عمیق می کشم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 15:24:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-2252.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

