تبليغاتX
خنده های صورتی
لبخند های کشمشی یک شاهزاده لی لی پوتی

"لیلا احمدی" را از ایمیلی می شناسم که پر بود از کلمات محبت آمیز و جملاتی که من را یاد روزهای نوجوانی ام می انداخت. حالا لیلای عزیز در وبلاگی که هیچ از آن خبر نداشتم، با کلمات خودش، حرف ها و نگاه خودش برایم نوشته. معجزه های زندگی چیستند؟ مگر نه این که یک نفر در گوشه ای از دنیا، بی آنکه خودت داشته باشی، دوستت داشته باشد و برایت بنویسد. من سپاسگزار تمام این محبت ها هستم و این کلمه ها. این کلمه ها را برای خودستایی نمی گذارم توی وبلاگم، برای تمام عشق و انرژی ست که از تک تک آنها می گیرم، می خواهم بگویم همه ی این کلمه ها، همه ی این ایمیل ها، همهاین حرف ها برای من ارزش دارند و توی قلبم خانه دارند.


همیشه آدم انتظار اتفاق های خوبی را می کشد،که نمی شود هیچ وقتِ هیج وقت.حتی بعضی اوقات آدم انتظار هر اتفاقی را می کشد ولی نمی شود.گاهی وقت ها آدم ها به هر کوفتی راضی می شوند تا زندگی شان را از تکرار خلاص کنند ولی نمی شود که نمی شود.حتی این موقع ها درد و آوار و سیل مصیبت بار هم خودشان را از آدم دریغ می کنند،اصلن قحطی اتفاق می آید که آدم مرضش می گیرد خودش را از پنجره پرت کند یا بیندازد جلوی ماشین که حداقل اسباب اتفاق شود.زندگی من نه!بعضی وقت ها آنقدر دربه در تکرار می شود که اتفاق عق می زند،اتفاق بالا می آورد،اتفاق پس می دهد.بعد اگر آن روز آدم معتقدی باشم و دلم برای هوای معطر حوزه ی علوم اسلامی تنگ باشد،آرام و طمانینه می گویم:حمکت است و چه شیرین حمکتی.ولی اگر مثل همیشه ی خدایم همین قدر لعنت شده و کور باشم.ممتد و کشدار می گویم:اَه،اووه.ایَ یَه...که یعنی احتمالات صفر درصد گند زده اید به زندگی ما آنقدر که درمورد ما صد درصدید! بعد همین طور مغموم و قوز کرده و نفله با کوله ی حال بهم زنم که همه را یاد هجرت و ترک و فراموشی میندازد،سر کج می کنم سمتِ خیابان و یکهو طی یک عملِ اگزجره رفیقم هل می خورد در مرکز کلیه ام و ناخن های لاک مالیده اش را توی چشم هایم فرو می کند و می گوید:حاضری!و من می گویم که بابا بسه که آنقدری که من این شوهر بعد از این ات را دیده ام دارم بالا می آورم که راهت را سوا کن که من آدمِ تنهای شهرم من تنها من بی کس مـنـ...که به حرف نرسیده می گوید:افسرده ی بدبخت و ناخن های لاک مالیده اش را لای انگشت هایم چنگ می کند و می گوید:خوودافیظ...خیابان را متر می کنم و با ریتم بوق بوق تاکسی ها قدم می پرانم که "ف" در مرکز چشم هایم سبز می شود و همان لبخندهای لعنت شده اش را تحویلم می دهد و قد و قوزم را برانداز می کند و می گوید:خبرهایش رسیده!نمی گویم توی آن موسسه ی خاله زنکیِ سبزی پاک کنی،خبر فینِ آدم لای دستمال هم به سرعت نور پخش می شود و تنها وجه تان با آسمان همان سرعت است و بس.که پراند:درخدمت باشیم و اگر زبانم از شدت خشکی ته حلقم نچسبیده بود یک "جمع کن بابا"یِ غلیظ و شدید تحویلش می دادم که یعنی قبلن خوب از خجالتم درآمدی،حالا وقتش رسیده من به خدمتت برسم که کوه به کوه نمی رسد ولی خاک توی سر هر چه اتفاق که مرا به تو می رساند در روز نحسی شبیه حالا که حاضر بودم مسیرِ جاده و این خیابان های قرضی را با مشاهده ی عزارئیل به سر برسانم و چشمم در مرکز چشم هایت سبز نشود که شد...بعد راهم را جدا می کنم که در نصف النهار خیابان و باتوجه به بی فکری همیشه اش آمار سربازی رفتن پسرهای ته خیابان و گروه این و آن را از من نپرسد و خیلی تمیز و حساب شده از ابتدای یک لیست هی اسم یک نفر را به اسمم نچسباند که به قول خودش یک دستی بزند و حالیش بشود با کدامشان رفیقم و من یک "تف توی روت"ِ شیک را شلیک کنم و بگویم:این ها آدم نبودند و آنی که حالا خبرش در همین روزها در خبرگذاری تان می پیچد آدم است و کتاب دوست دارد و شعر حالیش هست و...اصلن به تو چه!می رسم سرِ خیابانمان و اتفاقن زن چادر به سر پشت سرم مادرم هست و هی اسمم را زمزمه می کند و باز اتفاق.با مغز گیج رفته و حس تهوع می پرم پشت تلفن و یک "الو"یِ قشنگ می گویم و بی که شروع کنم همانی که توقع نداشتم شروع می کند به خاطره و در پی اش ادای عبارات:"خیلی اتفاقی"-"اتفاقن"-"اتفاق را کف کن" و در واقع کائنات دست به دست هم داده اند که خیلی اتفاقی راهی تیمارستانم کنند و اتفاقن جای بدی نیست و دور از ذهن نیست حالا اتفاق را کف کن: من خُل شده ام!

+من از اسم فاخته بیزارم،یادِ پرنده های پدرسوخته یِ نازدارِ منطق الطیر می افتم،صدایم نکن،به مقدساتت!

پ.ن:من این دختر را وقتی که ۱۴ ساله بودم لای تمام صفحه های دوچرخه بوسیده ام،هزار بار.او و تمام شعرهایش را،او و تمام نقاشی هایش را.من این دختر و حسِ لطیفش به زندگی را گریسته ام.من این دختر را حسرت برده ام لای تمام نگاه های معطلم به زندگی.من این دختر را دوست داشتم و بوسیدمش و دوستش دارم و می بوسمش.


پ.ن: وبلاگ لیلای عزیز: hibou.blogfa.com

+

شب ها، وقتی نور ماه روی شیروانی های فلزی انبارهای قدیمی می درخشید، فینگلوس گریه می کرد. تفنگ را لای زانوهاش می گذاشت، چانه اش را به لوله ی آن تکیه می داد اشک هاش از نوک دماغش می چکید. معلوم نبود چرا سربازها اسمش را فینگلوس گذاشته اند. شاید برای هیکل گرد و ریزه و کوتاهش، یا داروهای عجیبی که همیشه می خورد و توی شیشه های کوچک رنگارنگ بودند، یا برای این که هیچ وقت حرف نمی زد. من صدای گریه اش را توی حمام های حلبی گوشه ی حیاط پاسگاه شنیده بود، گاهی هم پشت بشکه های بزرگ و سیاه گازوییل یا توی جیبپ های اوراق ته حیاط که بوته هایی با گل های ریز زرد، میان شان روییده بودند. بعضی ها می گفتند فینگلوس هنوز عاشق دختری است که ولش کرده و رفته زن برادرش شده است. بعضی دیگر می گفتند خانواده اش را در تصادف ماشینی که ترمزش بریده بوده از دست داده، و به روایتی دیگر خانه شان یک سال پیش آتش گرفته و همه کس و کارش در آن سوخته اند.


* ابر صورتی، علیرضا محمودی ایرانمهر

+

illustrated by : Alina Vergnano

+

پدر و مادرم خیلی هم دل خوشی از یکدیگر نداشتند. وقتی با هم بحث می کردند، همه ی حرف هایشان دوپهلو بود، به هم متلک می گفتند و مرتب از هم ایراد می گرفتند. در قیهه مواقع هم عنق و بی حوصله بودند. همیشه دلم می خواست خانواده ی من هم مثل آن هایی بودند که توی آگهی های تلویزیونی نشان می دادند. همه، دور میز صبحانه می گفتند و می خندیدند. اما من هیچ تصوری از چنین خانواده ای نداشتم.


* 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا

+

illustrated by : Alina Vergnano

+

در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسان تر است. ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش! و برای آن که شاد شوی، هر کاری از دستت بر می آید، بکن!


*35کیلو امیدواری، آنا گاوالدا

+

در بندر آبی چشم هایت

پنجره ای گشوده به دریا

و پرنده هایی در دوردست

به جست و جوی سرزمین های به دنیا نیامده


*نزار قبانی

illustrated by : Shira Sela

+

آپارتمان ها

چند طبقه

قبرها

چندين طبقه

 

دستم به خدا نمي رسد.


*افروز ارزه گر

+

اَبرِ صورتی ( مجموعه داستان)

علیرضا محمودی ایرانمهر

نشر چشمه

2300تومان

+

در کارگاه پدر بزرگ، از همه جای دنیا شادترم. جای خیلی بزرگی نیست: انبار کوچکی است در حیاط خلوت که از چند تخته چوب و ورقه ی آهن ساخته شده. در زمستان خیلی سرد است و در تابستان خیلی گرم. اما من هر قدر که بتوانم به کارگاه می روم. به کارگاه می روم تا چیزی بسازم یا وسیله ای قرض کنم تا پدر بزرگ را موقع کار کردن تماشا کنم. ( الان او دارد بوفه ای برای یک رستوارن می سازد) می روم تا به نصیحت هایش گوش کنم. و یا اصلا بدون هیچ دلیلی به آنجا می روم. فقط برای این که دلم می خواهد آنجا باشم. یادتان هست برای تان درباره بوی مدرسه گفته بود؟ همان بویی که حالم را به هم می زند؟

خب. در کارگاه پدر بزرگ همه چیز بر عکس است. وقتی توی آن آلونک شلوغ پلوغ هستم، یک تفس عمیق می کشم و همه ی وجودم پر از خوشبختی می شود. خوشبختی همان بوی روغن است، همان بوی گریس، بخاری برقی،هویه، بتونه، تنباکو و از این جور چیزها.

خیلی معرکه است. به خودم قول داده ام یک روز حتما عصاره اش را به دست بیاورم و با آن عطر جدیدی درست کنم و اسمش را "ادکلن کارگاه" بگذارم. آن وقت هر وقت زندگی می خواهد شکستم دهد، در شیشه اش را باز می کنم و یک نفس عمیق می کشم.


* 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا

+

illustrated by : Shira Sela

+

مامان می گوید انقدر پول ِ کتاب های نوجوان می دهی و می خوانی شان، بزرگ شوی چه کارشان می کنی؟

می گویم : بزرگ شوم؟ الان بزرگ نیستم؟

می گوید: نه این دوره را بگذرانی.

می گویم: یعنی نوجوانی و کودکی ام تمام نشده هنوز.

همین طور که کدوها را سرخ می کند می گوید: نه یعنی خیلی بزرگ شدی.

می گویم: مثلا وقتی شوهر کردم؟

چیزی نمی گوید. خیارها را خرد می کنم و می گویم:" هیچی. شب ها واس شوهرم قصه های کودک می خوانم. تا خوابش ببرد."

حرصش می گیرد: حالا هی مسخره بازی در بیار. مثلا سی سالت شد. چهل سالت شد.

من سی سالم بشود چهل سالم بشود با این کتاب ها چه کار می کنم؟ خب معلوم است که آن وقت بیشتر قدرشان را می دانم و مثل یک گنج بزرگ ازشان مراقبت می کنم.

*

حالا که دور هم هستیم، در همین راستای بزرگ نشدن من، یک خاطره بی مزه تعریف کنم.

چند وقت پیش یکی از بچه های سریش همسایه مان با آب و تاب از عروسی هایی که در این شش سال عمرش رفته بود تعریف می کرد. بعد من همین جوری بی مزه گفتم :" منم می خوام عروس بشم. بعد بیا واس من برقص" چند لحظه زل زل نگاهم کرد و خیلی بی ادب گفت :" گمشو بابا. تو که بزرگ نشدی هنوز. باید همسن مامانت بشی بعد!"

+

خنداندن مردم آدم را سر ذوق می آورد. مثل مواد مخدر است، هر چه بیشتر مردم بزنند زیر خنده و بلندتر قهقه بزنند، بیش تر دل تان می خواهد که آن ها را بخندانید.


* 35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا

+

illustrated by : Shira Sela

*عنوان از حدیث لزرغلامی

+

من مشکل دارم و عمده مشکلات من به این مربوط می شود که مدرسه هیچ جذابیتی برایم ندارد. مدرسه حتی به اندازه یک سرسوزن هم برایم جالب نیست و همه ی ماجرا همین است.

*35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا
+

illustrated by : Shira Sela

*عنوان از آیدا حق طلب

+

همیشه مدرسه توی خانه قشقرق به پا می کند. فکرش را بکنید... مادرم گریه می کند و پدرم داد و بیداد راه می اندازد. یا برعکس، مادرم داد و بیدا راه می اندازد و پدرم هیچ چیز نمی گوید. چنین وضعیتی واقعا کفرم را در می آورد. اما چه کاری از دستم بر می آید؟ چه حرفی می توانم بزنم؟ هیچ چیز نمی توانم بگویم. چون هر  حرفی که بزنم، اوضاع را خراب تر می کند. تنها حرفی که هردوی آنها رویش توافق دارند و مثل یک جفت طوطی بی عقل، مرتب تکرارش می کنند، این است:

_ تلاش!

_تلاش! تلاش! تلاش!

_ تلاش!


*35کلیو امیدواری، آنا گاوالدا

+

illustrated by : Shira Sela

+

مخاطب خاص:هنری جماعت

جماعت متفکری که دوزار فکر ندارن

و بقیه قشرهای جامعه

هی ملت ایرانی!

بیاید یه کم خودمون باشیم. چیزی نمی شه که. به امام هشتم اگه دروغ بگم.

+

«اگر» معرف حضورتان هست؟ همان کتابفروشی کوچک کوچه عبدی‌نژاد که کتاب‌هایش را با وسواس انتخاب می‌کند و آن موقع که گوگل‌ریدر علیه‌الرحمه هنوز بساطش برچیده نشده بود بیشتر دوستانش از گودری‌ها بودند.

این هفته «اگر» میزبان دو مترجم است؛ یکی مسعود ملک‌یاری و آن یکی علی مصلح. مسعود ملک‌یاری کتاب «بلارت پسری که نمی‌خواست دنیا را نجات دهد» را ترجمه کرده و علی مصلح مترجم کتاب «قاموس دیو» است. ناشر هر دو کتاب انتشارات گل‌آقا است و هر دو کتاب جزو سری اول کتاب‌هایی هستند که گل‌آقا در پي تصميم برای ترجمه و چاپ آثار برگزيده جهان در حوزه طنز و فانتزی برای نوجوانان‌ منتشر کرده.

     این دو مترجم سه‌شنبه ساعت 5/5 عصر در «اگر» هستند تا در مورد کتاب‌هایشان گفتگو کنند و در ضمن این کتاب‌ها و بقیه کتاب‌های این سری را هم برای فروش می‌آورند. اگر سه‌شنبه خواستید برای این برنامه بیایید، قدمتان روی چشم «اگر»ی هاست؛ اگر بقیه دوست‌داران ادبیات کودک و نوجوان را هم از طریق وبلاگتان دعوت کردید به این برنامه که دیگر نور علی نور!
     نشانی ما: بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶ و اطلاعات بیشتر هم اگر خواستید:

     سایت ما: http://www.b-agar.ir
     دور جدید کتاب‌های گل‌آقا برای دوستداران فانتزی: http://golagha.ir/news/?ty=2&id=5595
     وبلاگ مسعود ملک‌یاری: http://alimosleh.blogfa.com
     وبلاگ علی مصلح: http://makpak.blogfa.com
 
با ما همراه باشید
در فیسبوک
http://www.facebook.com/Agarbookclub

در توییتر

https://twitter.com/AgarBookClub
در سایت

http://www.b-agar.ir

دیگر اینکه تلفن بزنید و هرچه خواستید بپرسید و سفارش بدهید:
تلفن: ۸۸۹۸۵۰۴۹

همچنین می توانید ایمیل بزنید ویا در جی‌تاک سفارش بدهید:
agarbook@gmail. com
در نهایت اینکه قدم رنجه کنید و به ما سر بزنید:
خیابان ۱۶ آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶
+

شب که می خوابیدم خیالم راحت بود. وجیهه خانم بعد از آن که یک عالمه ازم کار کشیده بود بهم گفته بود:" خدا هیچ ماموری روی زمین ندارد، خودش کارهای خودش را انجام می دهد. بچه ها هم هر کار بدی که کرده باشند اگر بروند حمام و با کیسه و سفیداب خودشان را چرک کنند و سه تا صلوات بفرستند همه ی گناهان شان پاک می شود." با آن که می دانستم وجیهه خانم زنی بسیار وسواسی است و صبح تا شب دارد این چیز و آن چیز را آب می کشد، ولی حرفش را باور کردم و از تصور این که چطور یکی یکی گناهانم به همراه چرک های فیتیله شده دارد به چاهک حمام می رود، بدنم از خوشحالی کش آمد و بعد از این که بسم الله گفتم آرام خوابیدم.

*هذیان عقربه ها، فریبا خادمی، نشر افراز

چاپ شده در ماهنامه عروسک سخنگو شماره 245 و 246

+

illustrated by :Kei Acedera

+

وقتی کوچک تر بودم یک روز از مامانم پرسیدم:" مامان گناه یعنی چه؟" مامانم که داشت مهر جانماز بابایم را گاز می زد _ آن موقع بیار داشت_ گفت :" یعنی کار بد." گفتم:" هر کار بدی؟" ملچ ملوچی کرد و زیر لب گفت:" اوهوم" من هم که جواب سوالم را نگرفته بودم با حرص بهش گفتم:" مثلا این که تو الان داری اسباب نماز بابا رو می خوری کار خوبی می کنی؟" دمپایی اش را در آورد و پرت کرد طرفم.

یواش یواش فهمیدم _ خودم_ کارهایی مثل دروغ، دزدی، فحش دادن، دامن کوتاه پوشین، موقع خواب بسم الله نگفتن، پشت سر همکلاسی شکلک در آوردن، به بچه های گدا خوراکی ندادن و چند تای دیگر که یادم نیست گناه است و کارهایی مثل نماز و روزه، و بعد از غذا الهی شکر گفتن و به گداهای پیر پول دادن و سلام کردن به بزرگ تر ها و چند تای دیگر که حوصله شمردن شان را ندارم ثواب.


*هذیان عقربه ها، فریبا خادمی، نشر افراز

چاپ شده در ماهنامه عروسک سخنگو شماره 245 و 246

+

illustrated by : Karina Cocq

+

مادرم گفت:" دیگر وقتش شده که برگردی!"

_ به کجا؟

_ معلوم است دیگر، به مدرسه!

_نه!

_ چرا نه؟

_ نه، نمی خواهم.

_ برای چی؟

_ خب، برای این که به مدرسه رفتم و دیدم چه شکلی است.حالا هم اصلا دیگر برایم جالب نیست. من خیلی کارها دارم که می توانم توی اتاقم انجام بدهم. به بیگ دالی قول داده ام برایش یک ماشین مخصوص درست کنم که بتواند با آن تمام استخوان هایی را که زیر تختم چال کرده ، پیدا کند. پس دیگر وقت ندارم بروم مدرسه.


*35کیلو امیدواری، آنا گاوالدا

+

35 کیلو امیدواری

آنا گاوالدا

ترجمه ی آتوسا صالحی

نشر افق

1800تومان

+

خانه مان در خیابان کبریت سازی، ته شهر است و من عاشق این هستم که ته هر چیزی را در بیاورم، هر جعبه شیرینی، هر بسته ی خوراکی، هر ظرف آجیل، هر پچ پچ یواشکی و هر گوشه ی قایمکی را.

تازگی های فضولی هایم دمار از روزگار همه در آورده است. از همه چیز و همه کس سوال می کنم و جواب های دوزاری می شنوم. آخر جواب این که خدا کجاست این است که آن بالاست؟ چند وقت پیش از بابایم پرسیدم : آن بالا یعنی چقدر بالا؟ پشت بام دگوری خانه مان هم بالاست، لباس های زمستانی را هم بالای کمد دیواری می گذاریم. آن باغی که شب جمعه ها می رویم آن جا و کباب کوبیده می خوریم هم بالاست یعنی بالای شهر است. ستاره ها هم آن بالا توی آسمان است. همین طور ماه و خورشید و ابرها و بادبادک ها. به بعضی از بالا می شود رسید و بهشان دست زد و به بعضی از آن ها نمی شود، یعنی خدا در کدام یکی از این بالاهاست؟


*هذیان عقربه ها، فریبا خادمی، نشر افراز

چاپ شده در ماهنامه عروسک سخنگو شماره 245 و 246

+

لیگیا بوژونگا

هر اتفاق بزرگی که در دنیا می افتد، پیش از آن در تخیلات یک نفر اتفاق افتاده است.

+

illustrated by : Karina Cocq

+

او هم مثل همه فکر می کند من خرم. و هیچ چیز نمی فهمم. خصوصا این که چند بار هم دیده است پستانک سرخابی پاره پوره ی بچگی هایم را یواشکی از زیر لباسم در می اورم و گوشه ای آن را می مکم. خودم می دانم که این کار بد است و دیگر بزرگ شده ام و از وقت پستانک خوردنم گذشته، اما دست خودم نیست. هر وقت کسی به هیکلم می خندد و مسخره ام می کند مجبورم بروم و این کار را بکنم.

پدر و مادر اعظم زمان شاه کشته شده اند، هیچ کس نمی داند بابا و مامانش را کشته اند. یک بار خودم از دهان مادرم و همسایه ها شنیدم که می گفتند شاه آن ها را کشته... آن ها با رنگ و روی پریده گفتند:" چون به شاه فحش داده اند" عکس شاه را پشت جلد کتاب فارسی و حساب برادرم دیده ام، می خندد. انگار نه انگار که اعظم بیچاره و مادربزرگش را بدبخت کرده. مگر می شود به خاطر یک فحش نقابل آدم را بکشند! اگر این طور بود همه بچه های محله مان را به همراه بابا ننه هایشان باید می کشتند.


*هذیان عقربه ها، فریبا خادمی، نشر افراز

چاپ شده در ماهنامه عروسک سخنگو شماره 245 و 246

+