*وحشتناک است. شاید هم وحشتناک نباشد. شاید من این جوری فکر می کنم. شاید اصلا لزومی نداشت ان همه داد و بیداد کنم. شاید اصلا دلیلی نداشت صدایم را بگیرم روی سرم و کشوهایم را بکویم به هم و کتاب هایم را بکویم روی زمین و محکم بزنم روی پاهایم و دندان هایم را فشار بدهم روی هم. شاید هیچ کدام این ها لزومی نداشت. فقط یک دلیل می خواستم. چرا؟! چرا تمام مجله های سروش نوجوان من زباله شد و من نفهمیدم. هنوز نمی دانم کار مامان بوده یا بابا. هیچ چیز نمی دانم. گریه هم نکردم. فقط انقدر داد و بیداد کردم که صدایم گرفت و به سرفه افتادم. تمام خاطرات نوجوانی من به باد رفت. کیسه زباله ای شد که نمی دانم کجاست. فقط می خواهم بدانم چرا کسی از من نپرسید که :" این اشغال ها را نمی خواهی؟!" رفتند. همه مجله هایم رفتند. مجله هایی که وقت های دلتنگی و دیوانه شدن می چیدمشان دور خودم و نوشته هایم را نگاه می کردم. مصاحبه ی یک صفحه ای را که بهم "مهم بودن" هدیه کرد. اخ.نیستند. مجله های رنگی رنگی ام دیگر نیستند...
*اهنگ این روز هایم را فراموش کرده ام. نمی دانم باید کدام اهنگ را بگذارم برای شنیدن. گاهی ترانه های بچگی های مامان را می گذارم توی گوش هایم و گاهی ترانه های قدیمی را از تو فایل ها کش می روم...
*حقیقت دارد. من از تو بدم می اید.
تمام شد. زود تر از انچه به خیالت سرک بکشد و دیرتر از انچه باید زود تر از این ها اتفاق می افتاد...*
من بزرگ شدم. تصمیمم را گرفتم.*
به شدت خاله زنک شده ام. توی عروسی دیشب تا توانستم با مارال غیبت کردم و الکی خندیدم.*
*مارال می گوید :" فریبا؟! اگه تهران قبول شم می تونم با دانشگاه شما عوضش کنم؟!" و من نگاهش می کنم. دوباره می گوید:" فریبا؟! من ارزو دارم دانشگاه شما درس بخونم." من توی دلم خبیثانه می خندم. باز می گوید:" فریبا! دانشگاه شما محشره!" من سرم را تکان می دهم که یعنی :"اره!" من عاشق دانشگاه شده ام. اما شک دارم به مارال حقیقت را گفته ام یا نه.
*عطسه های پی در پی مسخره وقت "آه" کشیدن حالم را به هم می زنند. می خواهم صدایی را که توی دلم جیغ می زند خفه کنم. می خواهم به همه چیز شک کنم. می خواهم بگویم انقدر کله شق ام که دیگر به صداهای دروغین گوش نمی دهم...
*از وقتی بچه ها فهمیده اند می خواهم تغییر رشته بدهم اویزانم شده اند که :" نرو دیگه! تو رو خدا!" و من می خندم. دلیل اصرار هایشان را نمی فهمم. فقط می توانم سحر را درک کنم که فکر می کند با رفتن من تنها می شود. شاید اگر تغییر رشته بدهم دنیایم خیلی بیشتر از این ها تغییر کند.
*واقعا نمی دانم خوشحالم یا ناراحت. فرشته می زند بهم که :" مسخره! چند وقته این جوری ای؟!" و من نمی فهمم چه جوری ام. فقط وقتی فرشته یادم می اورد، می فهمم که یه جوری ام که نباید این جوری باشم. اما دست خودم نیست این جوری بودن. دست خودم نیست و وقتی به خودم فکر می کنم نمی دانم این جوری ام یا اون جوری...
*بعد از بزرگترین شوکی که مامان و بابا با مجله ها بهم دادند شوک خوشحال کننده نامه عموی ندیده ای بود که بی نهایت هیجان زده ام کرد. کتاب های فوق العاده ای که می چسبانم شان به سینه ام و حس خوشبختی ریشه می کند توی دلم. بزرگترین اتفاق این روز ها همین دو تا کتاب هستند و یک ادرس شخصی از نویسنده و مترجم و عکاس و فیلمساز معروفی که فکرش را هم نمی کردم روزی عمویم شود و بنشید پای حرف هایم. به من حسودی کنید. من واقعا خوشبخت ام.
*بد است. خیلی بد است وقتی همه دختر های کلاس از یک نفر خوششان می اید و من باید "ایکس" را دلداری بدهم و ارامش کند که اشکال ندارد. گاهی ممکن است پیش بیاید که چند نفر از یک نفر خوششان بیاید و به روی خودم نمی اورم که ان عتیقه ای که دل دختر های کلاس را می برد هی بر می گردد و من را نگاه می کند و لب های من به بی مزگی این ماجرا ها، یک خط صاف می شود. این جوری :|
*سوفی برایم نوشته :
دوس داشتن واقعا چی می خواد ؟ دل ؟ دلیل ؟ ن م ی د و ن م
عاشق شدن چه جوریه ؟ با مراسم ؟
اینکه از یکی خوشت بیاد
اصولا برای این چیزا باید جواب پس داد ( به کی ؟! )
تو نپرس
می دونم نمی پرسی
...
دوست دارم
نمی دانم چرا حرف های سوفی این همه خوشحالم کرده. نمی دانم.
*گاهی اونقدر بد می شوم که حالم از خودم به هم می خورد. اما این حال به هم خوردن دلیل نمی شود ادم خوب تری شوم. فقط گاهی بدتر می شوم و گاهی رو به خنثی شدن پیش می روم. من حق دارم ادم بدی باشم. حق دارم.
*اگر (خاله) فرشته نبود، نمی دانم چه می شد. شاید هیچ اتفاقی نمی افتاد. اما مطمئنم من دیوانه می شدم، یا نمی دانم... فریبای حالا نبودم...
*دلم برای تمام دلتنگی هایم تنگ می شود...
*کاش می شد سر به بیایان گذاشت. یه جایی که مثل صفحه ی سفید باشد و من یک نقطه می شدم، گوشه ای از ان صفحه سفیدی که هیچ چیز نداشت، حتی یک خط باریک کوچک...
پ.ن: این را نخوانده نگذارید.