گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است
هزار سال
از 5صبح ان چند شنبه
گذشته است
و من در هر دقیقه
1369بار متولد می شوم
1369بار نفس می کشم
توی کفش های قرمزم
قد می کشم
و هر چقدر می دوم
به تو نمی رسم
که 1369 قرن
بزرگتری
دورتری از من!

پ.ن: تولدم مبارک ، مگر نه؟!
تولد من و فرشته جونم تو یه روزه! ببینید چی نوشته! ادم کیف می کنه!
برای تولد18سالگی ام حسابی سورپرایز شدم از جانب دوستان! به خاطر این همه محبتی که دارید ممنونم.اولین تبریک مال بابا بود.البته نمی دانم چرا بابا امسال یک ماه زودتر به فکر تولدم بود و این که یک جشن حسابی برایم بگیرد؛ اما وقتی دید خیلی ذوق ندارم برای جشن ،ترجیح داد توی خانه یک جشن نقلی بگیرم با دوستانم! دومین تبریک هم برای پرنیان بود.از یک ماه جلوتر رزرو کرده بود که دومین تبریک مال اوست(!)سومین تبریک هم مال مصطفی بود، چهارمین شقایق و پنجمی هم برای بهترین خاله دنیا، خاله فاطمه نازنازی ام که با دو جلد کتاب از همینگوی من را تا اوج اسمان ها برد.بقیه هم یکی یکی شروع کردند به بوس و تبریک و کادو...

توجه بفرمایید که این ها اصطلاحاتی هستند که به کاربردنشان صمیمیت مفرط ایجاد می کند و تشخیص لحن دخترانه از پسرانه و بالعکس را غیر ممکن می سازد.
اصطلاحاتی از این قبیل که نشانه صمیمیت گوینده است این امکان را به ما می دهد که نتوانیم معلم را از دانش اموز، مهندس را از کارگر، دانشجو را با یک دانش اموز اول ابتدایی و پسر را از دختر و دختر را از پسر و حتی گاهی مادر و پدر را از فرزند تشخیص بدهیم.
علاوه بر اینکه استفاده از این اصطلاحات شخصیت والایی به ما می بخشد و گفتگویمان را صمیمی تر می کند و مقصود و منظورمان را زود تر به مخاطب و شنونده منتقل می کند، باعث می شود دهانمان را مثل تمساح باز کنیم و بخندیم ؛یا با هم ، یا به کسی که مورد خطاب واقع شده است. پس این اصطلاحات علاوه بر ایجاد صمیمیت، مفرح و شادی بخش هستند و خلاصه بدون استفاده از ان ها حرف زدن تقریبا غیر ممکن است.
پ.ن: اگر اصطلاحات دیگری سراغ دارید بفرمایید تا به لیست بالا اضافه کنم و دیگران هم از به کار بردن این اصطلاحات بهره مند شوند.
به نظرتون من این اصطلاحات رو تایید کردم؟! به گمانم نه...
شاید در نحوه بیان مطلب دچار مشکل شدم!
جدا نوشت:
چه کلاسی داره وقتی اسم ادم اینجا باشه
شاهزاده صورتی
با دورترین ستاره ها می خوانم
با دورترین ستاره ها می خوابم
با دورترین ستاره ها می خندم
با دورترین ستاره ها می رقصم
خوشبخترین دختر کهکشانم من

عشق من در میان جا پاها
بگو بگو بگو...
تو حرف بزن.
به جای تمام ادم های دور و برم
صدای تو خوب نیست
از حرف هایت هم خوشم نمی اید
و بیزارم
از ان سوال های مسخره ات
حرف بزن
سوال بپرس
دوستت ندارم
فقط می خواهم دیوانه وار
مخاطب حرف هایت باشم
حرف هایی که یک چندرغاز هم نمی ارزد!

من و اسمان
شب ها
که تو بالشت را بغل می کنی
و سوت می زنی
به ستاره هایم چشم می دوزم
که خشک می شوند
و ارام
از شاخه های اسمان می افتند
خانه کسی را خراب نمی کنند
مثل اشک های من
که بالشت کسی را خیس نمی کند
بعد
من و اسمان
هر دو می خوابیم
اسمان بدون ستاره
و من بدون اشک!

سایه ها
بعد از ظهر ها
بالا می روند از دیوار ها
از شاخه ها
سر می خورند روی زمین
توی کوچه و خیابان
زیر پای عابران
می دوند
می دوند
می دوند
و هرگز به خورشید نمی رسند

برای شبی که روی پاهای مسعود سوسک راه می رفت
نیمه شب
نور کم سوی چراغ برق
پهن روی سقف
پنجره ماه را
بین من و اسمان تقسیم کرده است
سوسکی
قدم زنان
روی دیوار
به رسم ادب
تکان می دهد شاخک هایش را
و محو می شود
در تاریکی اتاق
*
مادر بیدار شده است
ستاره ها هم
از صدای خنده من
که امیخته شده است
با جیغ های برادرم!

جنگل بی قافیگی
در شمال شرقی اتاق
انجا که یک کتابخانه _کوچک_
روییده است
فرمول ها
به سرعت قارچ های سمی
متولد می شوند
تست های وحشی
باغچه های کاغذی کوچکم را
در بر می گیرند
و کتابها
تمام اسمان قاب شده پنجره را
نفس می کشند
در شمال شرقی اتاق
کلمات
در باتلاق تمرینات
فرو می روند
وحرف هایم خشک می شوند
و از قلم می افتند
دفتر شعرم را بر می دارم
به غرب اتاق کوچ خواهم کرد
چند قدم مانده به تخت
زیر میز تحریر
چمباتمه می نشینم
و لانه ای می سازم
برای گنجشک کوچک شعرم
بزرگ می شود
پرواز می اموزد
از سقف اتاق هم بالا می رود
و سر انجام
تمام اسمان
زیر بال های کوچکش جا می گیرد
می دانم!

چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو
چشم هایم را می بندم
درد می کشم
یکی یکی
کوتاه تر
باریک تر
ابروهایم را می سپارم به دست باد
تا زیباترین دختری شوم
که دلم می خواهد!
پ.ن: هذیانی بیش نبود!
ابروهایم سر جایش است...

دختری که با پاشنه های ده سانتی راه می رفت،شال بنفشش را که گل های طلایی داشت ، جلو کشید، دستش را انداخت لا به لای موهایش و پفشان داد.بعد ایستاد جلوی ایینه دستشویی و خودش را نقاشی کرد.عینک دودی اش را زد به چشمش، لب هایش را به هم مالید و کتاب هایش را فشرد توی کیفش.
دختری که با پاشنه های ده سانتی راه می رفت،خدا و پیغمبر و قران را قسم می خورد که نماز می خواند.
دختری که با پاشنه های ده سانتی راه می رفت،کنار خیابان کمی منتظر ماند.بعد سوار ماشین شد و رفت، با همه اسم هایش...

تو تا به حال حساب کرده ای
اگر نباشی
چقدر کم می شوم؟!
یا وقتی اخم می کنی
چه تعداد ابر را
برای گریستن کم می اورم؟!
تو تا به حال حساب کرده ای
حجم اسمان ابی ات را ؟!
و اینکه چقدر کوچک اند
بادبادک های دلتنگی ام
برای پرواز در میان "قاه قاه " خنده هات
تو تا به حال حساب کرده ای
در خانه کوچک دلم
مساحت بودنت را ؟!
هی!
با توام!
خالق خنده های صورتی
می شود محیط دلم را خمیده رسم کنی؟!
می شود مساحت بودنم را
در این دنیای کوچک حساب کنی؟!
باور کن!
باور کن!
من ریاضی ام
به اندازه تو خوب نیست!

جدا نوشت1:
به اقای تربن زنگ می زنم.می گوید شعرهایم با دو سال پیش هیچ فرقی نکرده اند.می گوید من هنوز هم کار خودم را می کنم. و پیشرفتی در کارهایم ندیده است.می گوید شعرهایم در یک سطح راکد باقی مانده اند و رشد نمی کنند.می گوید توقعش از من بالاتر از این شعرهایی که می فرستم.ان وقت یاد حرف مریم می افتم.یاد پیشنهادش و این که چقدر امیدوار شده بودم به خودم.چقدر فکر کردم به پیشنهادش و بعد از ان تلفن چقدر شعرهایم را دوست داشتم.
حالا می فهمم هیچ جای شعر نایستاده ام.نه من رشد می کنم نه این سطرهای بی قافیه مسخره که به هیچ دردی نمی خورند.از این به بعد می خوانم و دیگر کاری به کار شعرهایم ندارم. دیگر دلم نمی خواهد کسی بگوید که دنیای شعر هنوز من را به عنوان کودکی نو پا نپذیرفته است. به همه پیشنهاد های دنیا می خندم.به جمله های امیدوار کننده شان. شما هم جمله های جلد شده تان را نگه دارید برای خودتان...
من حالم خوب است.
جدا نوشت 2:
این هم یک تبریک بادبادکی از طرف شاهزاده صورتی.
سحــــــــــــــــــر عزیزم به تازگی موفق به کسب رتبه سوم مسابقات دانش اموزی شهر تهران در رشته شعر شده است.از صمیم قلب این موفقیت را به دختر بادبادک ابی تبریک می گویم.و ارزو می کنم بابادک های ابی شعرش در بلندترین نقاط اسمان به پرواز در بیاید.

قبل تر ها، مجله زیاد می خواندم؛ مجله های دوست ، موفقیت، سلام بچه ها، سروش نوجوان،مجله های اختصاصی داستان و شعر و ... موفقیت را مرتب می خریدم و صفحه صفحه اش را می خواندم.خب، مطالبش را دوست داشتم، خیلی از موقعیت ها کلمات به دادم می رسیدند و راهنمایی ام می کردند.با خواندن مجله رشد خوبی را در خودم احساس می کردم،شاید به خاطر سن کمم بود که مطالب اینقدر تاثیر عمیق بر من می گذاشتند ،شاید هم به خاطر تازگی مطالب بود یا چه می دانم ...موفقیت را انقدر دوست داشتم که شروع کردم به فرستادن نوشته هایم. و انها هم چاپشان کردند.اما چون من دیگر نمی خریدمشان دوستانم خبر می دادند که نوشته هایم را چاپ کرده اند.
یادم می اید ان اوایل قیمت مجله 200تومان بود، بعد شد250،و 300و همین طور پله پله افزایش پیدا کرد تا اینکه شده 500تومان.ان قبل تر ها ماهی یک بار چاپ می شد اما الان شده دو هفته نامه!
دیروز بعد از مدت ها دوباره خریدمش.صفحاتش روغنی شده ،اما هنوز هم پر است از تبلیغ و عکس هایی از ادم های خارجی. صفحه اول را که باز می کنی در صفحاتی با زمینه های فیروزه ای و طلایی تیغ و مو زن گوش و بینی را تبلیغ کرده و همین طور که پیش می روم درکادرهای کوچکتر تعداد تبلیغات زیادتر شده: گن های لاغری، کرم های رفع چروک، دستگاه های برجسته کننده صورت، کلینیک های زیبایی و سالن های ارایشی و انواع عمل های زیبایی مو و پوست و بینی و چین و چروک دور چشم و ...
تلویزیون خودش را این طرف می کشد که عمل های زیبایی را به حداقل خود برسانند و مجله ای که اسمش موفقیت است و واقعا هم در کار موفق است ، بعد از هر مطلب سه چهار صفحه را اختصاص داده به تبلیغ کلینیک های زیبایی و سالن های ارایشی و دستگاه و قرص های لاغر ی و...
مجله را بر می گردانم و از پشت شروع می کنم، کارخانه کرست و اورال بی هم که هم که ترکانده از بس تبلیغ می کند، پشت صفحه رو ی جلد یک اقا دکتری ایستاده و خمیر دندان کرست و مسواک اورال بی را به خواننده تعارف می کند و لبخند می زند.از پشت مجله صفحات را ورق می زنم، شامپو های حجم دهنده به مو،وسایل بهداشتی زنانه،دوباره گن های لاغری و ژل های رفع کننده سفیدی مو و ماساژور کف پا و برجسته کننده صورت و .... همین طور ادامه دارد؛ این تبلیغات ادامه دارد و سر و کله شان در همه جای مجله پیدا می شود، ان هم با پشت زمینه های رنگی زرد و سبز که هر خواننده ای را به خود جذب می کند. ورق می زنم، تیتر ها را نگاه می کنم، باز هم تبلیغ، تبلیغ ، تبلیغ، تا جایی که این تبلیغ ها 34 صفحه از مجله 96 صفحه ای را پر کرده اند. تا جایی که می بینی بعد از تمام شدن یک مطلب روانشناسی در یک کادر سبز رنگ نوشته شده " مشاور در امور زنگی و تحصیل " و بعد شماره تلفن و ادرس...
تیتر ها را می خوانم، سخنان سردبیر و سر مقاله و چند مطلب روانشانسی و ... تغییر نکرده اند ، همان حرف هایی ست که دو سه سال پیش می خواندم، فقط کلمات جابه جا شده اند و نحوه بیان مطالب تغییر کرده است.وگرنه درون مایه همانی ست که همیشه و همیشه نه تنها در مجلات که در برنامه های تلویزیونی و و برنامه های ماهواره ای به خورد خواننده و مخاطب می دهند.
تیترهایی با عنوان های" صبوری، صبوری، ببار" ؛" برای یک روز مثبت برنامه ریزی کن" ؛"همیشه شاد باش و بخند"؛ " ایا پر شور و پر نشاط هستید؟!" ؛ و از این قبیل...
داستان "کاسه چوبی" را که در صفحه 11 شماره 146 می خوانم خنده ام می گیرد. این همان داستانی است که در صفحه 26 کتاب عربی سال سوم چاپ شده بود، با متن عربی و ما باید ترجمه اش می کردیم.
حالا داستان یک جور دیگر روایت شده و "بیابان" و "درختی" که در کتاب عربی بود دراین داستان تبدیل شده به یک "صندلی تنها" در گوشه ای از خانه و " یک کاسه چوبی" که پدر بزرگ خانواده در ان غذا می خورد. و به همان شیوه ی صریح هم نتیجه گیری اخلاقی می شود....
در تمام صفحات مجله هم عکس های ادم های خارجی هستند که در حال لبخند زدن می باشند و یک ادم با چهره ایرانی یا بهتر بگویم شرقی پیدا نمی کنی. تعصب به خرج نمی دهم.
صفحات "کودک و نوجوان" هم شبیه همه چیز بود جز "صفحات کودک و نوجوان".زندگی نیما یوشیج را در 30خط خلاصه کرده اند و بعد عکس همان صفحه را انداخته اند که در کتاب ادبیات سال دوم بود. صفحات کودک و نوجوان فاقد هر گونه تصویرگری یا عکس مناسب کودک و نوجوان بود و تنها حاشیه های زرد و ابی این صفحات را از دیگر صفحات متمایز کرده بود.
مجله موفقیت با تمام موفقیت ها و جذابیت هایی که دارد هر سال و هر شماره با همان داستان و مطالب همیشگی تکرار می شود. و هنوز هم می گوید:" لبخند بزنید" ؛" با همسر خود چگونه رفتار کنیم؟!" ، "چطور زمان خود را مدیریت کنیم؟!" و...
با این حال هنوزحس می کنم موفقیت روزنه است رو به فرداهای سبز!
فلسفه خنده های صورتی(!)
در یک مربع کوچک
که گوشه هایش را تا کرده اند
دختری نشسته است
با موهای بنفش
و خال های نارنجی
شعری می نویسد برای تو
تا وقتی نگاهش می کنی
کشدار و مخملی
بلند بگویی:
سی ی ی...یب!
زندگی
بزرگ می شویم
بزرگ می شویم
بزرگ می شویم
و زندگی
می ایستد گوشه ای
و با چشم های معصوم اش
نگاه می کند
به لباس هایی که دیگر
اندازه تنش نیست!
زبان چشم ها
گول نمی خورم
و می فهمم
در پس ان چشم ها
که بی پلک زدن
به نقطه های دور نگاه می کنند
کدام حرف ها پنهان شده اند
در حال تماشای ابدیت نیستند
می دانم
این است که هرگز
دچار حیرانی نمی شوم!
بزرگترین گودال شهر
اینکه دروغ هایم را باور نمی کنی
خوراکی هایم را یواشکی می خوری
و از روی شعرهایم
تقلب می کنی
قبول !
اما حتی نمی خواهی
به کفش های جدیدم نگاه کنی
که تمام خیابان ها را از بر شده اند
تا خیره به چشم هایت
مات و مبهوت نمانم
وقتی نشانی
بزرگترین گودال شهر را
می پرسی از من!
کسی که خیلی می دانست
کسی که خیلی می دانست
گفت به من
بدون عینک هم
می شود در افتاب راه رفت
و وقتی پول ندارم
بستنی شکلاتی سفارش ندهم
کسی که خیلی می دانست
گفت به من
برای پوشیدن کفش های پاشنه دار
هنوز زود است
و تو را باید
به تعداد انگشت هایم دوست داشته باشم
نه بیشتر!
تا بیداری صبح
نگاه می کنم
در این نوری که
از پنجره تو می اید و نمی اید
نه این که بعد و فاصله چیزی را
تشخیص دهم
چشم هایم را خسته می کنم فقط
تا ماه برود پی کارش
و تو بیدار شوی!
ثانیه های خیس
من پشت پنجره
قدم های افتاب را می شمارم
یک سایه
دو سایه
...
بوی غذا را نمی شنوم
اواز نمی خوانم
به شب هم فکر نمی کنم
فقط منتظر می مانم
تا فردا شود...
*عمو سهراب
"دختر ها برای پسر ها مثل یک مادرند"
این را یک خانمی توی دستشویی بهم گفت.
یک اقایی هم توی تلویزیون تاییدش کرد.
راست می گفتند، نه؟!

کافی ست
کافی ست
حرف های از دهان افتاده
و فنجان چایی که
ساعت هاست روی میز سرد شده
برای انکه باور کنیم
این روزها
خورشید هم یخ زده!

شب / خارجی
روی توری پنجره ام ولو شده اند
ستاره ها بی رمق ،
سوزش چشم هایم،
کتاب "هیچ راهی دور نیست" را
می گیرد ازدست هایم،
تاریکی،
" ما می توانیم اکنون و هر زمان که بخواهیم
با هم دیدار کنیم
در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد."
*
شب،
ستاره های بی رمق
من
تو
دوباره
تو
من
*
یاتموشام؟!
یاتوب سان؟!
چخ گالوب دی سحر اولا؟!
سن بیلی سن؟!