من از پدر بزرگ متنفر می شوم که سر زده به خواب هایم می اید و من از ترس تا صبح خوابم نمی برد و کابوس می بینم. این واقعیت تلخی ست که از گفتنش می ترسم. اما حس عجیبی ست که این روز ها توی دلم ریشه می زند انگار. من از لبخند های کشدار پدر بزرگ در خواب بیزارم. وقتی با لبخندی طرفم می اید و می گوید :" دوستت دارم!" من از دوست داشتن پدر بزرگ در خواب می ترسم. پدر بزرگ چرا باید مرا دوست داشته باشد وقتی خاطره ای نداریم از هم، جز چند بوسه ای که کودکی ها روی لپ هایم می چسباند و بعد از ان شبیه غریبه های اشنایی بود که فقط سلام می دادیم به هم. حتی محض رضای خدا برای یک بار هم به اندازه پانزده دقیقه با هم حرف نزده بودیم. من از پدر بزرگ چیز زیادی نمی دانم. فقط می دانم مرد خوبی بوده و پدر بزرگ هایم برادر خوانده بوده اند.من از پدر بزرگ حتی خاطره ای ندارم برای تعریف کردن. تنها خاطره ای که پر رنگ ماند توی خاطرم شبی بود که مامان برایمان پیتزا درست می کرد و دومین پدر بزرگ امد خانه مان و خبر مرگ برادر خوانده اش را به ما داد. من از پدر بزرگ خاطره ای ندارم. فقط یادم می اید که محرم بود که رفت، محرم بود که صدای هق هق های بلند بابا را می شنیدم که خودش را توی حمام حبس کرده بود و بلند بلند گریه می کرد، فقط یادم می اید از خانه بیرون زدم و رفتم روی پشت بام و یک ساعت تمام برای پدربزرگی گریه کردم که هیچ خاطره ای ندارم ازش. صدای " یا حسین" دسته ها تمام محل را پر کرده بود و من بلند گریه می کردم. چرا باید ان موقع گریه می کردم؟! نمی دانم. شاید به خاطر گریه های پدر بود. شاید به خاطر پیتزایی بود که همان طور توی فر ماند، شاید به خاطر این بود که شب قشنگمان خراب شد و مامان همان طور که گریه می کرد وسایلش را جمع می کرد تا با اولین اتوبوس بروند. من از پدر بزرگ می ترسم. وقتی توی خواب هایم چرخ می زند و با لبخندی نگاهم می کند و می گوید :" دوستت دارم!" من از این دوست داشتن متنفرم. دلم می خواهد رو به روی عکسش بایستم و داد بزنم :" مرا دوست نداشته باش لطفا! خواهش می کنم. ببین وقتی به خوابم می ایی چقدر روز هایم تلخ می شوند!" پدر بزرگ صدایم را می شنود به گمانم. نه؟! می داند که لبخند توی عکسش را هیچ دوست ندارم، امدنش به خوابم را دوست ندارم. دوست داشتنش را دوست ندارم. وقتی پدر بزرگ به خوابم می اید انگار روی دیوار های اتاقم عکس "مرگ" را کسی نقاشی می کند. بعد باید بنشینم و حساب کنم وقتی من نباشم، خبر مرگم را چه کسی به دیگران می دهد؟! قرار است چه طور بمیرم؟! توی باشگاه دستگاهی پرت شود روی سرم، یا توی جاده با ماشینی تصادف کنم، یا وقت گذشتن از خیابان تصادف کنم، یا مثلا لقمه گیر کند توی گلویم و خفه بشوم، یا وقت پایین رفتن از پله ها پرت شوم و ضربه مغزی شوم یا شاید هم... آه. فکر کردن به همه این ها دیوانه ام می کند. من از همه این فکر ها متنفرم. من از مرگ نمی ترسم. فقط دلم می خواهد بیشتر زندگی کنم. دلم می خواهد پدر بزرگ تا ابد قهر کند با من، تا روز قیامت، دلم می خواهد دوست داشتن بیخودی پدر بزرگ مرا از زندگی ام حذف نکند. وقتی من نباشم، مامان سر چه کسی غرغر می کند که " آدم باش!"، مسعود برای چه کسی درد و دل خواهد کرد؟! بابا به خاطر قبض های وحشتناک تلفن برای چه کسی خط و نشان می کشد؟! نوشته هایم چه می شوند؟! خاطره هایی که یواشکی نوشته ام. کتاب هایم، لباس هایم، مامان بزرگ چه می شود بعد از رفتن من، خاله فرشته، تو، شین، الف، آه، من از این فکر های سیاه متنفرم.
*
ببین پدر بزرگ، ببین چه طور سرم تیر می کشد وقتی این حرف ها را تایپ می کنم، ببین چقدر از دوست داشتن تان متنفرم. ببین، ببین، دلم گریه می خواهد، می خواهم بنشینم وسط اتاقم و بلند بلند بزنم زیر گریه و خواهش کنم که دیگر به خواب هایم نیایی، وقتی به خواب هایم می ایی من از تماشای عکست روی دیوار پذیرایی متنفرم. اصلا بابا چرا عکس شما را قاب کرد و به دیوار زد؟! من از همان اول می ترسیدم از نگاه کردن به عکستان. از وقتی بابا عکستان را زد به دیوار من از ترس خودم را زیر پتو مچاله می کردم و هی خیال می کردم بالا سرم نشسته اید و به این همه ترس من از عکستان لبخند می زنید. ان شب را یادتان می اید؟! یادتان می اید توی خانه مان راه رفتی و من با تمام وجودم بودنتان را حس کردم، توی پذیرایی راه رفتی و بعد از بالا سر مامان رد شدید و امدید به اتاق من. یادتان می اید نسیم عبورتان را چقدر خوب احساس کردم؟! که نسیمی خرد به پایم و من از جایم پریدم. ان شب حتم داشتم که تا صبح می میرم از ترس. اما نمردم. زنده ماندم.
*
دلم می خواهد بروم پشت بام، درست همان جایی که ایستادم و برای پدر بزرگ گریه کردم، دلم می خواهد مثل همان روز سرم را بگیرم بالا و داد بزنم:" مرا دوست نداشته باش. خواهش می کنم. وقتی دوستم داری از تو متنفرم می شوم. از من متنفر باش. از این که نوه ای داری که امتحان هایش بهانه ی بزرگی شد که مراسم ختم ات شرکت نکند، نوه ای که تمام سال های نوه بودنش فقط یک بار برای تو گریه کرده است، می دانم خوشحالی از این که می نویسم، از این که شبیه تو شاعرم، اما دوستم نداشته باش، این یک خواهش خیلی خیلی بزرگ است!"
پدر بزرگ صدایم را می شنود نه؟! می بیند که چقدر به هم می ریزم وقتی به خواب هایم می اید...
کاش هیچ وقت نیاید به خوابم، هیچ وقت، تا ابد، تا خود ِ خود ِ روز قیامت...




