
اتنا می اید خانه مان. از بین تمام عروسک های گران قیمتی که توی اتاقش اویزان کرده، همیشه ارشیا را می زند زیر بغلش و می اورد برایم. ارشیا کچل است و لخت و شل و ول. دوستش ندارم. اما اتنا با عشق در اغوش می گیردش و می بوسدش. اسمش هم روز ها و ماه هاست تغییر نکرده. از اول ارشیا بود. هنوز هم ارشیا است. نمی دانم این اسم جینگولکی را برای این عروسک زشت از کجا پیدا کرده است.
این بار قاب عینک و دستمالش را هم اورده که نشانم بدهد. قاب عینکش صورتی است. هر از گاهی عینکش را از روی صورت اش بر می دارد و با دستمال تمیزش می کند. یعنی که به تمیز بودن شیشه های عینک اش اهمیت می دهد.
پشت کامپیوتر نشسته ام و تند تند تایپ می کنم. اتنا با تعجب به انگشت هایم نگاه می کند و از ته دل می خندد. حواسم به خنده هایش هست و نیست. تایپ می کنم. اتنا با تعجب می گوید :" چرا این جوری می کنی؟! خل شدی؟!" حرکت سریع انگشت هایم روی کیبورد انقدر شگفت زده اش کرده که خیال می کند خل شده ام. لب هایش را می چسباند به ساق دستم و تف می مالد. بلند می گویم :" اه! دماغت بود؟!" از ته دل می خندد و می گوید :" نه! دهنمه!" خوشش می اید از این که بلند بگویم " اه" و از ته دل می خندد. هی خودش را این طرف و ان طرف می کند و لب ها و لپ هایش را می مالد به دستم که "زودتر تمامش کن، امده ام که با تو بازی کنم". ترکی به مامان می گویم :" می دونستی که حوصله ندارم. چرا اوردیش؟!" مامان چشمک می زند که :"حوصله کن، به خاطر من!" اتنا ادای ترکی حرف زدنم را در می اورد و از ته دل می خندد. نگاهش می کنم و یادم می اید هنوز حالش را نپرسیده ام. با ذوق می گویم :" چطوری اتنا؟!" این جوری که حالش را می پرسم، گوشه های لب ش کشیده می شود و سرش را می اندازد پایین و لبخند می زند. بعد می گوید :" اومدم که باهات بازی کنم. کارت رو بذار واسه بعد" از روی زمین بلندش می کنم و می نشانمش روی پاهایم و تکان می خورم که تنظیم شود روی بغلم. می گوید :" تکون نخور اینقدر. بذار ببینم چی کار می کردی!" صفحه ها را می بندم و می گویم :" اوم م م! الان یه کار خوب می کنیم!" وقتی این طوری حرف می زنم چشم هایش برق می زند از شادی. بعد توی فایل های رپ می گردم دنبال اهنگ های تند و شاد. اهنگ می گذارم و صدایش را تا اخر زیاد می کنم. از بغلم می پرد پایین و نخودی می خندد. هنوز یخ اش کامل باز نشده. پاهایش را با تردید این طرف و ان طرف می کند و همین طور که زمین را نگاه می کند باسن کوچولو اش را کمی تکان می دهد. رقص اش گرفته. به پاهایش نگاه می کند و سعی می کند با اهنگ خودش را تنظیم کند. مامان روی مبل ها نشسته و کلنجار رفتن اتنا برای رقصیدن یا نرقصیدن را تماشا می کند و رنگ صورتش قرمز شده از بس که می خندد. به مامان چشمک می زنم که الان ها شارژش می کنم. همین طور که اهنگ بلند بلند می خواند شروع می کنم به رقصیدن و دست زدن. عروسی می گیریم برای خودمان. خب، استارت اتنا زده شد و حالا کنترل نشدنی ست. از ته دل باسن اش را این طرف و ان طرف می کند و قر می دهد، قر هایی که مخصوص خودش اند. جیغ می زند. دست می زند و "هو هو" می کند. دور اتاق می چرخد. می دود. می ایستد و قر می دهد و دوباره می دود و جیغ می زند. بهش می گویم :" من صدات رو نمی شنوم. بلند تر ! جیغ بزن!" جیغ می زند. می خندد. کیف می کند که می تواند مثل دیوانه هر ادایی دوست دارد از خودش در بیاورد. خرس بخت برگشته من را می اندازد زیر پایش و لگدش می کند. چیزی نمی گویم. شاد است از اداهایش. خرسه را پرت می کند بغلم که :" برقصونش" و من می رقصانمش. نیم ساعت جیغ می زند و پاهایش را محکم می کوبد زمین و من هی تشویقش می کنم. نگران همسایه پایینی نیستم. انقدر پرونده خودشان در الودگی صوتی ساختمان سیاه است که حتی اگر سقف روی سرشان خراب شود نمی توانند اعتراضی کنند. بعد از نیم ساعت جیغ و دست و رقص، اتنا تکیه می دهد به دیوار، نفس عمیقی می کشد و می گوید :" اخیش! چقدر خوب بود.خسته شدم!"
بعد می رود کنار مامان دراز می کشد، تا مامان برایش قصه بگوید. سرم تیر می کشد. خسته بودم، خسته تر شده ام. اهنگ را کم کرده ام. دارم به این فکر می کنم هر از گاهی بیاورم خانه مان و در اتاق را ببندم و اهنگ را تا اخر زیاد کنم و بگذارم هر چقدر دلش می خواهد جیغ بکشد. ما که نمی توانیم از این کار ها کنیم. اسممان را می گذارند روانی. بگذار روی جیغ های اتنا مهر "بچگی" بخورد و تخلیه شود. حتی اگر سرم منفجر شود از درد...
+ از این به بعد پیوندهای روزانه ام به روز خواهد بود. لینک به دوستان و هر چه که خوشم بیاید. گفتم که اگر دوست داشتید حواستان به این بغل باشد :دی

















