تبليغاتX
خنده های صورتی

خنده های صورتی

منو نیگا کن یگو سی ی ی ی ی ی ی ب

اتنا می اید خانه مان. از بین تمام عروسک های گران قیمتی که توی اتاقش اویزان کرده، همیشه ارشیا را می زند زیر بغلش و می اورد برایم. ارشیا کچل است و لخت و شل و ول. دوستش ندارم. اما اتنا با عشق در اغوش می گیردش و می بوسدش. اسمش هم روز ها و ماه هاست تغییر نکرده. از اول ارشیا بود. هنوز هم ارشیا است. نمی دانم این اسم جینگولکی را برای این عروسک زشت از کجا پیدا کرده است.

 این بار قاب عینک و دستمالش را هم اورده که نشانم بدهد. قاب عینکش صورتی است. هر از گاهی عینکش را از روی صورت اش بر می دارد و با دستمال تمیزش می کند. یعنی که به تمیز بودن شیشه های عینک اش اهمیت می دهد.

پشت کامپیوتر نشسته ام و تند تند تایپ می کنم. اتنا با تعجب به انگشت هایم نگاه می کند و از ته دل می خندد. حواسم به خنده هایش هست و نیست. تایپ می کنم. اتنا با تعجب می گوید :" چرا این جوری می کنی؟! خل شدی؟!" حرکت سریع انگشت هایم روی کیبورد انقدر شگفت زده اش کرده که خیال می کند خل شده ام. لب هایش را می چسباند به ساق دستم و تف می مالد. بلند می گویم :" اه! دماغت بود؟!" از ته دل می خندد و می گوید :" نه! دهنمه!" خوشش می اید از این که بلند بگویم " اه" و از ته دل می خندد. هی خودش را این طرف و ان طرف می کند و لب ها و لپ هایش را می مالد به دستم که "زودتر تمامش کن، امده ام که با تو بازی کنم". ترکی به مامان می گویم :" می دونستی که حوصله ندارم. چرا اوردیش؟!" مامان چشمک می زند که :"حوصله کن، به خاطر من!" اتنا ادای ترکی حرف زدنم را در می اورد و از ته دل می خندد. نگاهش می کنم و یادم می اید هنوز حالش را نپرسیده ام. با ذوق می گویم :" چطوری اتنا؟!" این جوری که حالش را می پرسم، گوشه های لب ش کشیده می شود و سرش را می اندازد پایین و لبخند می زند. بعد می گوید :" اومدم که باهات بازی کنم. کارت رو بذار واسه بعد" از روی زمین بلندش می کنم و می نشانمش روی پاهایم و تکان می خورم که تنظیم شود روی بغلم. می گوید :" تکون نخور اینقدر. بذار ببینم چی کار می کردی!" صفحه ها را می بندم و می گویم :" اوم م م! الان یه کار خوب می کنیم!" وقتی این طوری حرف می زنم چشم هایش برق می زند از شادی. بعد توی فایل های رپ می گردم دنبال اهنگ های تند و شاد.  اهنگ می گذارم و صدایش را تا اخر زیاد می کنم. از بغلم می پرد پایین و نخودی می خندد. هنوز یخ اش کامل باز نشده. پاهایش را با تردید این طرف و ان طرف می کند و  همین طور که زمین را نگاه می کند باسن کوچولو اش را کمی تکان می دهد. رقص اش گرفته. به پاهایش نگاه می کند و سعی می کند با اهنگ خودش را تنظیم کند. مامان روی مبل ها نشسته و کلنجار رفتن اتنا برای رقصیدن یا نرقصیدن را تماشا می کند و رنگ صورتش قرمز شده از بس که می خندد. به مامان چشمک می زنم که الان ها شارژش می کنم. همین طور که اهنگ بلند بلند می خواند شروع می کنم به رقصیدن و دست زدن. عروسی می گیریم برای خودمان. خب، استارت اتنا زده شد و حالا کنترل نشدنی ست. از ته دل باسن اش را این طرف و ان طرف می کند و قر می دهد، قر هایی که مخصوص خودش اند. جیغ می زند. دست می زند و "هو هو" می کند. دور اتاق می چرخد. می دود. می ایستد و قر می دهد و دوباره می دود و جیغ می زند. بهش می گویم :" من صدات رو نمی شنوم. بلند تر ! جیغ بزن!" جیغ می زند. می خندد. کیف می کند که می تواند مثل دیوانه هر ادایی دوست دارد از خودش در بیاورد. خرس بخت برگشته من را می اندازد زیر پایش و لگدش می کند. چیزی نمی گویم. شاد است از اداهایش. خرسه را پرت می کند بغلم که :" برقصونش" و من می رقصانمش. نیم ساعت جیغ می زند و پاهایش را  محکم می کوبد زمین و من هی تشویقش می کنم. نگران همسایه پایینی نیستم. انقدر پرونده خودشان در الودگی صوتی ساختمان سیاه است که حتی اگر سقف روی سرشان خراب شود نمی توانند اعتراضی کنند. بعد از نیم ساعت جیغ و دست و رقص، اتنا تکیه می دهد به دیوار، نفس عمیقی می کشد و می گوید :" اخیش! چقدر خوب بود.خسته شدم!"

بعد می رود کنار مامان دراز می کشد، تا مامان برایش قصه بگوید. سرم تیر می کشد. خسته بودم، خسته تر شده ام. اهنگ را کم کرده ام. دارم به این فکر می کنم هر از گاهی بیاورم خانه مان و در اتاق را ببندم و اهنگ را تا اخر زیاد کنم و بگذارم هر چقدر دلش می خواهد جیغ بکشد. ما که نمی توانیم از این کار ها کنیم. اسممان را می گذارند روانی. بگذار روی جیغ های اتنا مهر "بچگی" بخورد و تخلیه شود. حتی اگر سرم منفجر شود از درد...  

+ از این به بعد پیوندهای روزانه ام به روز خواهد بود. لینک به دوستان و هر چه که خوشم بیاید. گفتم که اگر دوست داشتید حواستان به این بغل باشد :دی

+      شاهزاده صورتی  | 

"سطر ها پنهانی" هم از ان دسته کتاب هایی ست که چندین بار خوانده ام و کنار شعر هایش برای خودم علامت گذاشته ام. هر چند همه شعر هایش را دوست نداشته ام. اما در عوض شعر هایی بوده اند که به اندازه تمام شعر های کتاب دوستش داشته ام، درست مثل "دست در دست ماه" که برای اس ام اس زدن هم خیلی کیف می دهد. معرفی کتاب به روشی که در پیش گرفته ام جز چند معرفی شعری ساده چیزی ندارد. اما گویا به خیلی از دوستان کمک کرده است. کتاب "سطرها پنهانی" سروده حافظ موسوی را نشر اهنگ با قیمت 1500 تومان (البته اگر قیمت اش تغییر نکرده باشد)منتشر کرده است.

 

از ستاره ها...

از ستاره ها دورتر نمی روم

تو همین جا منتظر باش

به گنجشک ها گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند

تا من برگردم

جایی میان همین ستاره ها

چمشه ای ست

پوشیده از علف های نقره ای

مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی

و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را

                                     - تماشا کنی؟

ماه

از اب همین چشمه نوشیده است

که این همه مهتابی ست

کنار پنجره منتظرم باش!

 

 

عید که امد

عید که امد

فکری برای اسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای اخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی

همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها

"دوستت دارم" را

می خواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که امد

فکری برای اسمان تو

و سطر های پنهانی خودم خواهم کرد.

 

دست در دست ماه

دست در دست ماه

کنار برکه قدم می زنیم

ماه خیس است

تو می لرزی

بارانی ام را به شانه ماه می اندازم

برکه تاریک می شود

تو کجایی؟!

 

 

نا تمام

گوش گربه گم شده است

یک پا و نیمی از دم پشمالویش

پیدا نیست

کودک کلافه می شود

از من چه کاری ساخته است!

کودکی ام را به یاد نمی اورم

جوانی ام را تنها دویده ام

از من چه کاری ساخته است!

تکه های پراکنده را جمع می کنم

کودک بهانه می گیرد

پازل

نا تمام می ماند.

+      شاهزاده صورتی  | 

وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوزاده سال داشتم. صبح روز بعد تشکم روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفتم می زد که فردا، پس فردا باید به خانه شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم.

 

بازی عروس و داماد، بلقیس سلیمانی، نشر چشمه

 

+      شاهزاده صورتی  | 

جا می گذارم هر بار، نیمی از خودم را پشت ویترین مغازه ها و نیمی دیگر را لا به لای لبخند های جوانی که پسرک های جین پوش تحویلم می دهند. خوب است که لبخند می زنند. خوب است که جین می پوشند و کتانی؛ و وقتی سرم را می اندازم پایین می توانم پاهایشان را تماشا کنم که دور می شوند.

از این خیابان به ان خیابان. از این ویترین به ان ویترین. اگر ویترین ها نبودند زندگی چیزی را کم داشت. مطمئنم. از ویترین کتاب فروشی ها گرفته تا ویترین مغازه های قرمز و پر از قلب ولنتاین. ولنتاین مسخره است. همیشه مسخره بوده. هیچ چیز جالبی ندارد جز خرس های پولیشی ای که ارزوی داشتن شان را کرده ام. من به همه دختر هایی که سرخوشانه هدیه می خرند حسودی می کنم. ولنتاین که شد باید بروم سراغ مارال. بگویم ممنونم که اولین و اخرین نفری بودی که ولنتاین هدیه داد. تو بهترین و دوست داشتنی ترین دختر دایی ای هستی که یک نفر می تواند داشته باشد. بیا برایم از روز های عاشقی ات بگو. خسته ام.

اصلا این حرف ها چه ربطی به حالا دارد. حالا که پر از دلتنگی های ناگهانی ام.

جا می گذارند هر بار. ادم ها را می گویم، تکه هایشان را جا می گذارند و به روی خودشان نمی اورند. نمی گردند دنبال تکه هایشان که پیداشان کنند. جایی زیر شانه چپم تیر می کشد. ادم ها تکه هایشان را نمی برند، من پر از اندوه های بی پایان می شوم.

اصلا این حرف ها چه ربطی به حالا دارد؟! نشسته ام و به شین وه فکر می کنم. شین وه که فراموشم کرده است انگار. دوستی با شین وه بزرگترین هدیه روزهای شانزده سالگی ام بود. کاش بود هنوز. کاش نیمه شب، درست وقتی انتظارش را نداشتم، وقتی از گریه چشم هایم پف می کرد و قرمز می شد، زنگ می زد و با فوت های کشدارش دلم را پر از خنده می کرد و " زمین انسان ها" ی انتوان را می گذاشت توی دست هایم که:" بخوان! حالت را بهتر می کند" و بعد گوشه ای ، روی کاغذی سفید یا پشت دفترم یا گوشه کتاب تازه ای که خریده ام می نوشت :" چشم ماهو در می ارم، یه نردبون می ارم، عکس چشمتو می گیرم، جای چشم اون می ذارم..." دلم برای تمام روز های شانزده سالگی تنگ شده است. خدایا! صدایم را می شنوی؟! دلم برای روز های شانزده سالگی ام، دلم برای شین وه تنگ شده است.

این روز ها که دلتنگی از سر و کولم بالا می رود خیابان های طولانی است که مسکن می شود برای غصه های ریز و تو خالی ام. ایستادن پشت ویترین ها و ارزو ساختن که چه خوشبخت می شدم اگر این کتاب ها را داشتم، چقدر حالم خوب می شد شب ها با ان خرس پشمی بخوابم، چه اتفاق بزرگی می شد اگر همه این دستبند ها و انگشتر ها و ساعت مچی ها برای من می شد، برای خود خود خودم!

جا می گذارم خودم را، روی صفحه موبایل که کمتر روشن می شود به اسم کسی، خاموشی را بیشتر دوست دارم، وقتی صدای لوسه زنه بگوید :" دخترک مورد نظر خاموش می باشد"

دست خودم را می کشم و می نشانمش رو به روی کتابخانه و "عروسک سخنگو" را نشانش می دهم، می گویم :" بیا خودت را تمام کن، با این ها!"

+      شاهزاده صورتی  | 

پاهای تب دار مرا توی حوض ماهی قرمز ها پاشویه کن

کاش التهاب انگشتانم بخواید

ورم استخوان هایم

وقتی دلم تنگ می شود برای همه

و هیچ کس دلش مرا نمی خواهد

این همه تلاش

این همه تقلای پوست پوست شده

برای چه این طور تند بال می زنم، تا کسی مرا یادش بماند؟

بدن مریض من تب دارد.

تمام موهایم داغ شده اند

روی برگ هایم کمی اب بریز

روی صورت سبز گیاهی ام

من فراموش شده ام

و هر روز بیشتر فرو می روم در دهان تو

نمی توانم از جایم بلند شوم

از این رختخواب چسبناک دندان هایم را تو باید مسواک بزنی

دست های کثیفم را تو باید بشویی

روی صورتم دستمال مرطوب بکشی

تو همیشه وقتی گریه می کنم می بینی ام.

با چشم های قلمبه و قرمز، و صورتی که باد کرده است

فکر می کنی من غیر عادی ام

غیر عادی نیستم، باور کن

مرا دوست داشته باش

حتی با این قلب سبز که جلبک های رویش نمی گذارند نفس بکشد

قول می دهم یادم بماند عشق را چطور می نویسند

"نیلوفر فرجی"

 

+      شاهزاده صورتی  | 

با حدیث می شود بهترین تجربه های زندگی را داشت. این که وقتی گرسنه ای و پول نداری، به جای فکر کردن به ساندویچ و فلافل و چیپس با ماست، هشت سیخ دل و جگر سفارش بدهی و هی به پیاز بزرگ کنار سیخ ها نگاه کنی و فکر کنی چرا جرات گاز زدن و خرچ خرچ جویدن این پیاز را نداری؟! حدیث هی می خندد و خنده های فرم دار من هم پشت سرش. من هی یادم می اید همیشه دلم می خواست برای یک بار هم که شده با دل و جگر و ابگوشت و کوبیده پیاز گاز بزنم، اما راستی راستی هیچ وقت جرات خرچ خرچ گاز زدنش را نداشته ام. من به همه مردان ایرانی در زمینه پیاز خوردن حسودی می کنم.

با دست های کثیف و دماغ یخ زده و جیب بی پول دل و جگر خوردن_  ان هم توی این مغازه های جیگیلی ای که نگاه کردن بهشان خنده می اورد _یکی از بهترین تجربه های بی نظیری ست که ادم فقط می تواند با حدیث تجربه اش کند.

+      شاهزاده صورتی  | 

 

 

1

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

                    دوستت می دارم

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بیراهه و راه ها تاختن

بی تاب، بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد اوردن

چون خونی در دل

که همواره

            فراموش می شود

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

                  دوستت می دارم.

2

چگونه به باد رفته ای

در توفان میان تهی

توفان خیالی

شکوفه بی بهارم!

3

مارمولک ترسان

به سر استینش

نم چشمانش را می گیرد

                      وقتی که تو دور می شوی

ستاره شامگاه

خاکستر سیگارش را

                        پس کوه ها می تکاند

                    و تو را یاد می کند

بهار خسته

بر نیمکت پارک ها نشسته

پاهایش را تاب می دهد

                        وقتی که تو نیستی

پرندگان خزانی

در برگ های کتابت می چرخند

و سر به میله های سطورش می کوبند

                         و تو را می جویند

تنها مرگ

دست بر دست می تکاند

و سکه هایش را

                  می شمرد.

4

باران خزانی بر بام

باد

اکنده اندوه

تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی

کجا بگذارم

5

پرنده سرما زده، بر من فرود آی!

دانه گندمی

که در راهم گم کردی

در قلبم

خوشه کرد

6

جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم

کنار تو می نشینم

بر مویت دست می کشم

با تو سخن می گویم

و بر می گردم

بی انکه مرا دیده باشی

حیرت مکن که پنجره باز است و عروسک هایت می خندند

7

باد

همه چیزی را

به هیئت خود در اورده

نگاه می کند

نگاه می کند

و به بی شکلی خود

حیران می ماند

8

از پس این روز های تلخ روزی هست

روزی که نمی دانی چگونه فرا می رسد

از کجا می اید

چگونه تو را می یابد

در ظلماتی چنین بی روزن

که نامت حتی

وانهاده تو را

              رفته است

9

بسیار جسته ام

تا خود را بیابم

ایستاده ام برابر اینه

بر پلک چپک دست می کشم

اینه ام

راست می نماید

 

*نت هایی برای بلبل چوبی، شمس لنگرودی، نشر سالی

خواندنی ها :

+پکيج نامربوط

+

+...

+فصل سی و پنج، اپیزود یک

+

تعلیق

+

بگذار ضعیفه‌ات باشم

+

خوشه

+

برای ثبت

+      شاهزاده صورتی  | 

من شبیه شخصیت های فیلم های کمدی هستم: دختری نشسته روی نیمکت با اعلانی روی گردنش به مضمون "من عشق می خواهم" و اشک هایی که چون دو رود از هر گوشه چشمش جاری می شود.خود را این گونه می بینم. تو از چه حرف می زنی؟

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/ انا گاوالدا

+      شاهزاده صورتی  | 

 

وقتی کمرش درد می گرفت، وقتی سرما می خورد، وقتی دلش تنگ می شد، وقتی یاد گذشته اش می افتاد، برایم حرف می زد. عاشق لحظه هایی بودم که بهم اعتماد می کرد و حرف می زد. از تمام حس های غریب و ناگهانی اش که خوب می فهمیدمش. اما به روی خودم نمی اوردم. گاهی تردید می کرد در انتخاب کلمات. حتی اگر کلمات درست را هم به کار نمی برد من تمام حرف هایش را می فهمیدم، همه حس هایش را درک می کردم. شاید اولین کسی بود که می توانستم به این خوبی درکش کنم. تند تند می گفت :" عزیزمی!" و من اخم هایم می رفت توی هم. لابد از روی دوست داشتن نمی گفت. شاید هم راستی راستی دوستم داشت. شاید هم می خواست دوستم بدارد. چه می دانم. وقتی می گفت :" دوستت دارم!" سر و صدا راه می انداختم که این حرف ها را به کسی بگو که گوش هایش مخملی باشد. بعد هی سعی می کرد قانعم کند که احساسش حقیقت دارد. هیچ وقت باور نکردم. دلم نخواست که باور کنم. دلم نمی خواست دوستم داشته باشد.

هوا که سرد می شد، زودی سرما می خورد و فین فین می کرد. لابد الان هم نشسته و اب دماغش را بالا می کشد. خبری ندارم ازش. نمی خواهم خبری هم داشته باشم. شاید مثل بچه هایی شده ام که با خودشان هم لج می کنند. هی به خودم می گویم :" دروغ است. دلت تنگ نشده است برایش. مگر نه؟!" و بعد پروانه هایی با بال های سبز توی دلم شروع می کنند به بال بال زدن...

+هشتم

+435

+      شاهزاده صورتی  | 


گروه متخصص و محققی در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود

سوال این بود :
معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. ربکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه
همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

پ.ن: مریم شِر کرده بودش. من هم خیلی دوستش داشتم گذاشتمش توی وبلاگم :)

+      شاهزاده صورتی  | 

صبر کن،بهار، پرنده های کوچکی که میان شکوفه های درختان تبریزی اواز سر می دهند. شب، گربه های نر قیل و قالی به پا می کنند، اردک های نر بر رودخانه سن دور اردک های ماده می چرخند و بعد عشاق. به من نگو که عشاق را نمی بینی. ان ها همه جا هستند.بوسه هایی بی پایان،نیمکت های اشغال شده، حیله های عشاق و پچ پچه های انان. نگو نمی بین، نمی شنوی.

این همه دیوانه ام می کند. همین.

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/ انا گاوالدا

+ تصویرگری از هدا حدادی

+      شاهزاده صورتی  | 

بعد از چند هفته گشتن دنبال فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" بالاخره فیلم به دستم رسید و دیدمش. نمی خواهم مثل ادم های "چیز فهم" ژست منتقدی بگیرم و درباره صحنه ها و کارگردانی و دیالوگ ها و بازی حامد بهداد حرف بزنم. که بگویم بی نظیر بود بازی اش. که بگویم چقدر این فیلم را دوست داشتم.نمی خواهم بگویم فیلم خوبی بود یا فلیم بد. نمی خواهم بگویم بهمن قبادی را دوست دارم به خاطر تک تک صحنه هایی که به تصویر کشیده است. این ها همه به کنار. همه این دوست داشتن ها برای خودم. می خواهم بگویم چه خوب است که ادم هایی مثل بهمن قبادی هستند که گاهی دردهای جامعه را می کویند توی صورت ادم تا چشم و گوشت باز شود و بهتر درک کنی و ببینی و بشنوی. که از فکر کیف جاجیمی و ناخن های مصنوعی و لنر ابی توسی بیرون بیایی و به کارتن خواب هایی فکر کنی که این ها هم می توانستند زندگی شرافتمندانه ای داشته باشند، اما ندارند. به دردهایی فکر کنی که گوشه گوشه این زندگی را پر کرده اند و تو فارغ از همه این ها به ارزوهای بزرگ ات فکر می کنی و فراموش می کنی دیگرانی هم هستند، فقط برای چند لحظه فکر کردن. هی دلم می خواهد بنشینم و هزار بار دیگر این فیلم را تماشا کنم. که هی ادم هایی را ببینم که دور و برم را پر کرده اند و من توی عمرم نه تنها بهشان کمک نکرده ام که خیلی زحمت کشیده باشم چند ساعت بهشان فکر کردم. حتی مهر بدترین و کثیف ترین ها را هم زده ام به پیشانی شان که حق ات است این نوع زندگی کردن.که خودت خواسته ای که این طوری باشد.

بعد از تماشای این فیلم ذهنم پر از ادم هایی می شود که چند روز یک بار می بینمشان و آه می کشم. مثل زن قد بلند سر میدان که مهر دیوانگی خورده به پیشانی اش. که تند تند سیگار می کشد و به این مملکت فحش های ناموسی می دهد و وقتی شنگول است می زند زیر اواز و بلند بلند بشکن می زنند و مرد های سیبیلو با خنده های کثیف شان می ایستند به تماشایش. این روز ها همه می دانند که یک روز هایی قبل از روز های دیوانگی اش یکی از بهترین معلم های تهران بوده است. چه اهمیت دارد که معلم بوده و زندگی ابرومندانه ای داشته. چیزی که مهم است این است که به دیوانگی اش لبخند می زنیم و حرف اش که بیفتد "عاقب کار هاشه لابد" می چسبانیم بهش. یا ان مرد قد کوتاهی که شبیه شکارچی های تو کارتون ها می ماند. هر شب که نه، چند شب یک بار سر کوچه پیدا می شود و سرش را می کند لا به لای زباله ها و قوطی ها را برای خودش جمع می کند. این را هم همه می شناسند. می دانند که ادم سرشناسی بوده. این است که گاهی دستشان می رود توی جیب شان و بهش کمک می کنند مثلا. استاد همیشه می گفت "در بدبختی دیگران یک جوری همه ادم ها مقصرند، حتی تو" نمی فهمیدم حرف اش را. هنوز هم نمی فهمم. اما انگار دریچه های روشنی درونم باز می شود که معنی این حرف را بفهمم. به لیلا فکر می کنم که به خاطر پول از شوهرش طلاق گرفت و حالا دختر پنج ساله اش با هزار عقده بزرگ می شود. و به تو فکر می کنم که بی نظیر بودی در هنر های دستی و طراحی و نقاشی، و حالا شده ای معتاد، انگل جامعه، کسی که همه ارزوی مرگش را می کنند.که حتی سلام دادن بهت هم باعث شرم ادم می شود. دنیا دور سرم گیج می رود.

این جا تهرانه لعنتی شوخی نیستش/ خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

راست می گوید. این جمله ها تا مغز استخوانم فرو می روند. با هر کدام از این جمله ها یاد یک نفر می افتم. یاد دردهای ادم هایی که در و همسایه و فامیل و دوست و اشنا می بینم.

نمکی با چرخش کنار یه بنزه / کلون چرخش با هم کرایه ی بنزه

بعد می دانی؟! بدم می اید. این که تا همین چند روز پیش به خیلی ها رو انداختم برای یک کمک. یک کمکی که برای خودم هم نبود. یک کمک ادبی ای که زحمتی هم نداشت. یکی بالاترین قیمت ممکن را چسباند روی کارش، یکی انقدر سوال های بیخودی کرد که کلا پشیمان شدم از پیشنهادم و یکی... بعد من ماندم و یک دلتنگی بزرگ که ادم ها با این که کمکی هم از دستشان بر می اید برای ادم انجام نمی دهد. می خواستم به یکی از همین بچه هایی که توی زمینه موسیقی فعالیت می کند کمک کنم. اما چه شد؟! شرمندگی ناز و افاده الکی دوستان ماند برای خودم و این جمله که :" ببخشید! نتونستم کاری انجام بدم!"...

این فیلم حتی اگر به عقیده بعضی از دوستان عالی نباشد، حداقل ارزش یک بار تماشا کردن را دارد، این که برای یک ساعت، دور از تمام دغدغه ها و ارزوها و خوشبختی خودت، بنشینی و به دردهای دیگران فکر کنی، به بدبختی ها و غصه هایشان... شاید روز های بعد قضاوت هایمان درباره شان بهتر شود. شاید با زاویه دیگری به ادم ها و بدبختی ها و غصه هایشان و حتی کثیف بودنشان نگاه کنیم، شاید...

 

+ نوشتن این حرف ها با فضاهای جینگولکی وبلاگ من مطابقت ندارد. اما گاهی ادم تا مرز انفجار حرف دارد. حرف هایی که گفتن و شنیدنشان نه تنها ادم را سبک تر نمی کند، که درد ادم را هم بیشتر می کنند.

+ عاشق اهنگ های 021 و شاهین نجفی ام.

+ اهنگ "ما مرد نیستیم" شاهنی نجفی بی نظیر است. یعنی متن اهنگ. من عاشقشم.

+ سایت گوگل را دید چه خوشگل شده؟! :)

+      شاهزاده صورتی  | 

به او می گویم دلم مانند یک زنبیل بزرگ، خالی است؛ زنبیل بی اندازه جا دارد است، می توان بازاری را درونش جا داد، با این همه درونش خالی خالی است.

می گویم یک زنبیل؛ از سبد های چرخدار رقت اوری که همیشه در سوپر مارکت ها ترق و تروق می کنند چیزی نمی گویم. نه، زنبیل من... یعنی ان طور که من تصور می کنم... بیش تر شبیه سبد های چهارگوش راه راه سفید و ابی است که مادر بزرگ های چاق سیاه پوست در محله باربس بر سر می گذارند...

خواهرم نوشیدنی دیگری برای هر دومان می اورد، می گوید:

_ ای بابا... دنیا که روی سر تو خراب نشده

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/ انا گاوالدا

+      شاهزاده صورتی  | 

بابا همیشه دلواپس است. نه دلواپس من و درس هایم، نه دلواپس دکوراسیون خانه، نه دلواپس کشوهای یخجال که خیلی زود خالی می شوند. بابا همیشه دلواپس است، دلواپس اسمان بالا سرش. عصر ها که از اداره بر می گردد، نه اخبار نگاه می کند، نه مثل باباهای اخمالوی دیگر سرش را لا به لای صفحات روزنامه پنهان می کند، می نشیند پشت کامپیوتر و luxor Quest for the after life 2008 بازی می کند، و وقتی برنده می شود داد می زند :" یوهو! اینم از این!" یعنی که این مرحله را هم پشت سر گذاشته است. بعد پرده را کنار می زند و از پنجره به اسمان نگاه می کند و بلند می گوید:" یعنی فردا بارون می اد؟!" و مامان از اشپزخانه بلند می گوید :" هوا که ابری نیست. خیالاتی شدی مرد!" بابا می داند که فردا هم باران نمی اید، اما شانه هایش را می اندازد بالا و می گوید :" نه! فکر کنم فردا بارون می اد!" و همه می دانیم که فردا هم باران نمی اید. این سوال همیشه بابا است، در فصل پاییز و زمستان:" فردا بارون می اد؟!" و برای فصل بهار و تابستان سوال هر روزش این می شود :" افتاب فردا چه شکلی ست؟!" مامان هواشناس خوبی ست. همیشه می داند چه وقت باران می اید چه وقت نه. حتی اگر اخبار ندیده باشد، حتی اگر از هواشناسی روز خبر نداشته باشد . حدس های بابا اما همیشه اشتباه از اب در می اید. بابا همیشه دلواپس است، دلواپس اسمان و خیابان هایی که هر روز طی می کند تا به اداره اش برسد. روی ارنج لم می دهد و چای اش را داغ داغ می نوشد. همیشه برایم سوال بوده که چطور "نای"بابا نمی سوزد از این همه داغی چای. اما این ها که مهم نیست. احوال اسمان فردایی مهم است که هنوز نیامده. بابا گاهی کلافه می شود از حدس هایی که برای هوای فردا می زند. حدس هایی که مامان همه شان را رد می کند. بعد با کلافگی کانال ها را عوض می کند و می زند شبکه شش و می گوید :" بذار ببینم درباره هوا چی می گن"  نمی دانم چرا دانستن وضعیت هوا این همه برای بابا اهمیت دارد. باریدن یا نباریدن چه فرقی به حالمان دارد، وقتی بابا سر ساعت می رود و سر ساعت همیشگی باز می گردد و وقتی مامان می گوید :" دیدی من راست گفتم!" سرش را تکان می دهد که :" اما فردا بارون می اد. نه؟! ببین .. هوا یه کم گرفته اس!"

+انگشت ها

+اصل عدم قطعیت هایزنبرگ

+Pictorial # 48

+Bookmark # 106

+براي فرشته هاي زندگي ام.

+

 

توضیح : من برای کسی این چند روز کامنت نگذاشتم. جز یکی دو نفری که معلوم بود خودم برایشان گکامنت گذاشته ام. یا یک نفر پیدا شده که با دوستان شوخی می کند. یا چه می دانم، لابد یکی از همین مریض های وبلاگی ست دیگر :دی جدی نگیریدش.

+      شاهزاده صورتی  | 

پیش نوشت : ایمیل بود. من هم گذاشتمش توی وبلاگم :دی

درختي که ميوه اش به شکل اندام يک دختر است!

«nareepol» اسم درختي عجيبه که در تايلند قرار داره!

کلمه naree يهني دختر يا زن و کلمه pol يعني گياه يا درخت....اين درخت به خاطر اينکه ثمره اش کاملا به اندام زنان شبيه است مورد توجه اکثر گردشگران تايلندي قرار گرفته!


و به اسم«درخت دختران» نام گرفته. اهالي روستايي که اين درخت در اون قرار گرفته اين ميوه رو عجيب نميدونن و معتقدن که دليل شکل اين ميوه برميگرده به قصه اي که بينشون متداوله از دختري که در نقطه اي که درخت رشد کرده مظلومانه به قتل رسيده. و بعدها بيگناهي دختر ثابت شده. و معتقدن که درخت به بيگناهي اون دختر شهادت داده...........
ميتونيد اين درخت رو در يکي از روستاهاي تايلند در بخش «petchaboon» که حدود ??? متر از بانکوک فاصله داره ببينيد. و همچنين صدور اين درخت و ميوه اش به خارج از تايلند ممنوعه!

 

+      شاهزاده صورتی  | 

با ولع لپ هایم را پر از ذرت مکزیکی می کنم و تند تند می جومش. وقتی دچار هیجان بشوم این شکلی چیزی را می جوم توی دهانم. وحشیانه و با حرص. وقت های اضطراب و دلهره داشتن هم همین جور می شوم. ادامس توی دهانم را قل می دهم زیر زبانم و می گذارم طعم دلچسب ذرت ریشه بدواند توی بدنم. هوم.. عاشق خرچ خرچ له شدن دانه های ذرت زیر دندانم هستم. خودم را می چسبانم به شیشه و زل می زنم به شال ها و دستکش های رنگی پشت ویترین. "حراج!" اره جان خودت. تند تند ذرت مکزیکی را می جوم و به فرفری فکر می کنم که همه شال ها و دستکش هایش از این مارک است، حتی چتر جیبی اش. هاه! وسوسه می شوم. به پول های توی کیفم فکر می کنم و کارت اعتباری ای که بودنش دلگرمی بزرگی ست برایم. تو ساکتی. چیزی نمی گویی. تعجب می کنم که چیزی نمی گویی و من یک دم حرف می زنم. با هیجان درباره رنگ ها  و مدل ها و قیمت ها نظر می دهم و ذرت می جوم و هی خودم را بیشتر می چسبانم به شیشه ویترین. کاش می شد بروم بنشینم پشت ویترین. میان ان همه شال و روسری مارک داری که حتی دیدنشان هم حال ادم را خوب می کند. می گویم :" پول دارم! بریم این شال رو بخریم؟!" و بعد یادم می افتد تا دو دقیقه پیش تصمیم داشتم با پول هایم کتاب های تازه بخرم و بعد تصمیمم عوض شد که یک کیف از صنایع دستی بخرم و بعد تصمیم گرفتم بروم و ان دستبند ِنقره را ببندم دور مچم و حالا می خواهم با پول هایم این شال و دستکش را بخرم.. می گویی:" کو زمستون؟!" راست می گویی. اما زمستان نداشتن مهم نیست، این شال های رنگی را داشتن مهم است، ان هم با قیمت حراج!

می رویم داخل و شال ها را می اندازم سرم. هی دست دست می کنم. هنوز مطمئن نیستم که می خواهم بخرم یا نه. خانم چاقی که چادر سیاهی انداخته سرش خودش را به زور کنارم جا می دهد :" ببخشید! از اون یکی شال ها هم لطف می کنید؟!" می خواهد کیف پولش را باز کند. چادرش کنار می رود و دست های تپل سفیدش معلوم می شود و لباس های سیاه استین کوتاه و سینه های بزرگ اش توی ذوق می زند. خودش را جمع و جور نمی کند. موهای طلایی اش از زیر چادر سیاهش می ریزد روی صورت اش. به خانم فروشنده می گوید :" یه جفت هم از اون دستکش چرم ها لطفا!" و هی این وسط قربان صدقه فروشنده می رود و با مهربانی تمام حرف می زند . لاک سرخ رنگی زده به ناخن هایش. رژ صورتی پر رنگی به لب هایش مالیده. جوری که از خط بیرون زده تا لب های برجسته و پرش برجسته تر به نظر برسند. به پاهایش که نگاه می کنم یک جفت صندل کهنه خاکی پایش کرده. من هنوز تردید دارم در خریدن شال اجری رنگی که انداخته ام روی سرم. سقلمه می زنی که :" زود باش دیگه! معطل نکن!" نگاهم را از زن می گیرم. دارم حساب می کنم این چند ساله است که این طور برای خودش شال های رنگی می خرد و دستکش چرم؟! پول شال را حساب می کنی و می گویی:" مبارکت باشه خوشگلم!" خوشحالم. دوستش دارم. می گویم :" بریم کیف هاش رو هم ببنیم؟! پول دارم ها!" جواب نمی دهی. هی من گردنم چرخ می خورد دور تنم و این طرف و ان طرف را نگاه می کنم. صدای زن بلند تر از این است حواسم را پرت سر و صداهای دیگر کنم. می خواهم بایستم و خرید کردنش را تماشا کنم. وقتی شال ها را می اندازد سرش که :" قربونت برم خوشگل شدم؟!" به فروشنده می گوید. به انگشت هایش فکر می کنم که پر از انگشتر بود، حتی توی شست دستش؛ و هی چادر و کفش های کهنه اش می اید توی نظرم. برایم یک رژ صورتی هم می خری. خب می دانی که من عاشق هر چیز صورتی ام. حتی می خواهی شال ام را هم صورتی بر دارم. ذرت مکزیکی سرد شده توی دستم. تند تند راه می رویم. می خواهم بگویم :" دیدی اش؟! چه طور خرید می کرد؟!" دستم را می گیری که " تند تر راه بیا! خوبه حالا دیدی ..." چیزی نمی گویم.خوشحالم که می توانم پشت ویترین مغازه ها _ گاهی _ آه بکشم. خوشحالم که نمی توانم چند شال یک جا بخرم. هیچ دلم نمی خواست جای ان زن می بودم، هیچ دلم نمی خواست...

+      شاهزاده صورتی  | 

 

روباه گفت : _ کاش سر همان ساعت دیروز امده بودی.اگر مثلاسر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند اب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. ان وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم رابرای دیدارت اماده کنم؟... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

 

شازده کوچولو/ انتوان دو سنت اگزوپری/ احمد شاملو

+فردا چقدر زندگی آسان نيست...

+به مفرد مذکر همیشه غایب م!

+      شاهزاده صورتی  | 

به اقای نقاش نگاه می کنم و فکر می کنم اگر اقای نقاش ، نقاش نمی شد چه می شد؟! عینک گرد بزرگی که از صورت اش بیرون زده، لب های باریک و چانه عقب رفته و قد نسبات کوتاه و اندام لاغر... این ویژگی ها را فقط یک نقاش واقعی می تواند داشته باشد. یک نقاشی که بلد است در و دیوار و پنجره ها را رنگ بزند. اقای نقاش کلاه سفیدش را می گذارد سرش و شروع می کند به رنگ زدن. مثل یک نقاش راست راستکی می ماند.

خانه به هم ریخته. مامان هی نفس های عمیق می کشد و غصه می خورد که این همه کار قرار است کی انجام بشود؟! من غصه نمی خورم. خوشحالم. اصلا من عاشق به هم ریختگی اتاق ها و اشپزخانه و پذیرایی ام. همیشه در شلوغی ها و بهم ریختگی ها من به بزرگ ترین کشف های خانه می رسم. اگر یک روزی یک خانه داشته باشم برای خودم، یا انقدر بزرگ شوم که دیگر مامان غر نزند سرم، همه وسایل ام را وسط اتاق می چینم و فقط یک جای خالی می گذارم برای دراز کشیدن یا لم دادن. توی شلوغ پلوغی ها همه چیز در دسترس است و این در نوع خود بسیار بسیار هیجان انگیز می باشد. بله!

وقتی همه جا شلوغ پلوغ می شود، می دانم هیچ کاری جز "صبر کردن" از دستم بر نمی اید. نه می توانم حمام بروم و یک دوش اب گرم بگیرم، نه می توانم بنشینم پشت کامپیوتر و سفارشات اقای سردبیر را بنویسم. این جور وقت ها ناچارم بگردم دنبال یک کنج دنج تا به کتاب خواندنم برسم. این "گشتن دنبال یک گوشه دنج" هم در نوع خود واقعا هیجان انگیز است. چهار تا کتاب می زنم زیر بغلم، یک نمایشنامه، دو تا رمان و یک کتاب شعر و می گردم دنبال یک گوشه دنج، تا دور از چشم همه بنشینم و کیف دنیا را بکنم. اول خیال می کنم قایم شدن پشت مبل ها و چمباتمه نشستن میان یک عالم ظرف شکستنی بهترین جا برای کتاب خواندن است. بعد که پاهایم بی حس می شود، می فهمم سخت در اشتباه بودم. تازه این جا نفسم بند می اید و موهایم خاکی می شود. نه این جا خوب نیست. همین طور که کتاب ها زیر بغلم اند خانه را متر می کنم، پشت در اتاق خواب، توی کمد لباس مامان... این جا ها هم خوب نیست. هر کدام به دلیلی. بعد بهترین جای ممکن را پیدا می کنم. این جا بی نظیر است. بین کمد لباس اقای برادر و کمد دیواری، جایی که مامان کیسه های برنج را گذاشته است. کیسه ها را یه کم جا به جا می کنم، بالشت اقای برادر را می گذارم زیرم و پلیور سبزش را هم می اندازم روی شانه هایم. هوم! احساس "مرغ" بودن بهم دست داده است. دلیلش را هم نمی دانم. این جا بی نظیر است. بی نهایت دنج و دور از دسترس. انقدر عالی ست که بابا برای پیدا کردنم هی لا به لای وسایل و پشت مبل ها را نگاه می کند و بعد با تعجب می ایستد بالا سرم که این جایی؟! و می خندد...

الف  اس ام اس می دهد که "سلینجر مرد!" و من به کتاب توی دستم نگاه می کنم که :" چه حیف!" خب ، بودن یک نویسنده بهتر از نبودنش است. گیرم نه تا به حال دیده باشمش، نه جز خواندن کتاب هایش چیز بیشتری بدانم ازش.

باران می زند، مامان پشت پنجره می ایستد و می گوید :" برف است!" حالا چه فرقی دارد؟! از این برف ابکی هاست که هیچ جا را سفید نمی کند. سه کتاب قبلی تمام شده . حالا نوبت کتاب " زنبوری بر کف دست بودای خندان" است. هایکوهای زمستانی اش را که می خوانم، انگار زمستان بی رمق تهران، زمستان تر می شود. انقدر که من مجبور می شوم زیر یک پتوی گرم مچاله شوم. انقدر که می نشینم هایکوهای زمستانی را علامت می زنم تا بگذارم توی وبلاگم...

 

پایان سال

در دل تاریخ

اکنون ما هستیم

 

"تاکاهاما کیوشی"

*

در اسمان پهناور

کشیده و خم می شوند

درختان زمستانی

 

"تاکاهاما کیوشی"

*

امروز هم تمام می شود

ته مانده برف ها

خورشید تابان

 

"اوسودا آرو"

*

از دور دست ها

اولین برف سال

می بارد شبانه بر شهر

 

"مائه دا فور"

*

شبی است که مرغ باران می خواند

دست های زن

یخ زده است

 

"ناکاتسوکا ایپه کی رو"

*

در ان میان

هیزم هایی هستند

که جوانه زده اند

 

"مورسای سه"

*

تنهایی

رنجه می دارد درخت را

برف را خیال بازی گرفته است

 

"کویتامان تارو"

*

اب های زمستانی

تصویر یک شاخه هم

اشتباه نمی شود

 

"ناکامورا کوساتااو"

*

ادم برفی

یک ریز و بلند حرف زدن ِ

                              ستاره ها

"ماتسومتو تاکاشی"

*

از سوراخ کلید

زمزمه برف

کودک چشم می گشاید

 

"موری سومی او"

+هیچ وقت به کسی چیزی نگو،اگه بگی دلت برای همه تنگ میشه

+      شاهزاده صورتی  | 

 

هلهله ی اسمان

سقوط دانه های برف

بر شانه تو

عروس من باش!

 

"فرهاد حسن زاده"

تصویرگری از سحر عجمی

+      شاهزاده صورتی  | 

عاقل باش قلب من...

 

+ این طبل بی هنگام را

 

+      شاهزاده صورتی  |